رهگذر....

میشه از عشق تو مُرد و....... دیگه از دست همه راحت شد......

میشه از عشق تو مُرد و.................

دیگه از دست تو هم..... راحت شد.......


......................................................................

بعضی " اتفاقا ".... 

سرجمع بخوای حساب کنی، چند دقیقه بیشتر نیست......

اما یه عمر میشه برات " خــــــــــــــــــــــاطره".....

دوست عزیزی از واژه ی "رهگذر" شاکی بود....

ایراد گرفت که چرا باید به آدما به چشم "رهگذر" نگاه کنیم....

اما خداییش....

فقط چند لحظه... چند ثانیه... به "رهگذر"ان زندگیمون فکر کنیم.....

یه "رهگذر" هیچوقت از یاد آدم نمیره....

گاهی یه "رهگذر" میشه همه ی زندگیت....

میشه همه ی آرزوت.....

میشه همه ی آرامشِت.....

همه ی عشقِت.....

زندگی آدما به "رهگذر"ایی بستگی داره که.. میآن و میرن....

میآن و می بَرَن....

میآن و می مونن.....

عشق و آینده ی آدما به "رهگذر"ای زندگیشون بستگی داره.....

مواظب "رهگذر" زندگیمون باشیم.....


Mastane 92/10/17

......................................................................

سیگار بعدی را روشن می کنم 

کامی از لبش می گیرم... به جای لبهایی که چندیست نبوسیده ام 

انگشتانم بوی 

تند سیگار می گیرند

 همان انگشتانی که همچون باد، جنگل موهای تو را نوازش می کردند 

 دیگر این اندام سوزان 

تو نیست که مرا احاطه کرده... دود سیگار است و بس 

سیگارم که به آخر میرسد لبم را می سوزاند مانند بوسه 

ای که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی ...!

 دیکتاتور تویی و آغوشت ....... که هر بار مرا تسلیم می کند



. . .

بعضی آدم ها را نمی توان " داشت"....

فقط می توان یک جور خاصی "دوستشان" داشت....

بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند ،

که برای تو باشند... یا تو برای آن ها....

اصلا به آخرش فکر نمی کنی.....

آن ها برای اینند که "دوستشان" بداری....

آن هم نه یک دوست داشتن معمولی....

نه حتی عشق....

یک جور خاصی "دوست داشتن".... که اصلا هم کم نیست....

این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم.....

در کنج دلت تا ابد، یک جور "خاص" دوست داشته خواهند شد.....

"یک جور خاص"....



معادله ی آدما....

یه وقتایی تو کار خدا می مونم 

یه جوری بعضی روزا رو رقَم می زنه که نه به هیچ معادله ی تو  می خوره ..... نه به هیچ کدوم از معادله هایی که خودش قبلا داده بود و حل شده بود و رفته بود پی کارش....

حالا نه اینکه من خیلی ریاضیدانم...

کَشفِتی!!!..... من ریاضیدان نیستم.... اِشکال کار همینجاست

.....                                                    

یادم باشه از این به بعد حواسم بیشتر به معادلات آدما باشه....

یادم باشه هر کسی رو توی معادله ی خودش بذارم...Libra

......

یادم باشه  منم مُمکنه تو معادله ی کسایی نگُنجم....

یادم باشه.... نه !

یادمون باشه همیشه؛ توی قلبمون گورستانی برای خطاهای دوستانمون بسازیم...


.................................................................

پ.ن: این پست برا بعضی از دوستان تکراری هست.... اما گمونم ارزششو داشته باشه.....   نه  ه؟



............................................................

Mastane 92/10/12

تو فراموش شدنی نیستی....

امروز خاطراتت را سوزاندمــ......

اما

بوی خوش هیزمش.....

بیقرارم کرد......

اتفاق تازه ای نیست.... 

دوباره دلتنگت شدمـــ..........


واقعا دوباره دلتنگم شدی......؟


بخشش

حافظ:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه  چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهریار:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و معنا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن وپا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

محمد عبادزاده:

اگر ان ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، به دست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟ چه معنی دارد این کارا؟؟؟

و خال هندویش ندارد ارزشی اصلا

که با جراحی صورت، عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پاها را

فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ماها را!!!



سوژه

نمیدونم چه جوریاس....؟

میشینی پای حرف یکی.....

دل به دلش میدی.....

گاهی هم جو گیر میشی..... یه چیزایی از دلت میگی....

هه!!!

سبک که شد.....

دلش که خالی شد....

به قولی.... حالش که خوش شد.....

همچین میره..... یهویی !!

بعد میبینی، حرفات... دلتنگیات.... درد دلات.... شده نقل خنده و سوژه ی محفل رفقا....

آی آی.... آرزو میکنی اون لحظه کاش یه لاک پشت بودی... میرفتی تو لاکت و هیچوقتم بیرون نمیومدی.... حتی اگه از گرسنگی و تشنگی بمیری....

اونوقته که به خودت میگی" سگ، اونم از نوع هارش، پاچه ی آدمو بگیره، جو نگیره...."

نکن عزیز من....

درد دل آدما سوژه ی جوک ولطیفه نیست.... درده بخدا....

درد......

.....................................................................

Mastane  92/10/8

....................................................................


به افتخار عزیزی که از امروز مهمان کلبه ی فقیرانه ام میشه....


 

عاشقانه هایم تمامی ندارند.....

وقتی تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو...

"بهترین اتفاق" این روزهای زندگی ام هستی......




خیال تو...

خیالت که به سرم می زند..... دستمالی  می گیرم.... پاکتی سیگار .... و.... یاد تو را.....

جایی را سراغ دارم سرشار از خیالت.... حس بودنت.... هوای خواستنت.....

بیا برویم......

این روزها که به خیال بودنت رضایت داده ام، دلخوشیم را از من نگیر.....

نبودنت، سیگار را هم بی معنی می کند.....

تنها دردهایم را سیاه تر می کند و......

دستمالم را خیس تر...... 

..........................................................


Mastane  92/10/7

خوبم...

سلام

چه حس عجیبیه...

شب که شد دوره بیفتی.... 

به یه جاهایی سرک بکشی که تا حالا برات روزمره و تکراری بود......

اصلا خاصیت شب اینه....

بهت یه آرامشی میده که تو هیاهوی روز کمتر بهش میرسی.....

به یه لطیفه ی قدیمی دوباره میخندی....

با یه عکس ساعت ها حرف میزنی... با چشمات....

تو آهنگات یه چیزی رو میکشی بیرون.... خدا نکنه اشکتو در بیاره البته...

چشماتو که میبندی، به روزت فکر میکنی.... به کارایی که کردی... حرفایی که زدی...

دیروز به آقای همسر گفتم کاش تو قطب بودیم... شش ماه رو میخوابیدیم.... از تنبلی صبح بیدار شودن بوداااااااا

اما الان حرفمو پس میگیرم.... کی تحملشو داشت شش ماه رو بی آرامش "شب" همش تو روز سپری کنه...

چقدر حرفام به هم ربط داشت!!!!!!!!

دلنوشته یعنی همین دیگه.... هرچی از دل میاد رو مینویسی.... پیش خودتم فکر میکنی شاهکار ادبی نوشتی.... 

حتی منتظر یه جایزه در حد نوبل هم هستی.....

فرداش که میخونی، دلت میخواد کیبرد رو بکوبی تو فرق سر خودت.....

میدونم که فردا این حس بهم دست میده.... اما ..............

شب آرامی داشته باشید.... با یادآوری شیرین ترین خاطره ی زندگیتون

همتونو دوست دارم...... 

برا دوست داشتن تک تک شماها دلیل دارم.....

میدونم.... میدونم دوست داشتن دل میخواد نه دلیل......

اعترافات صادقانه ام رو بپذیرید..... خب هم دل ـِـ دوست داشتنتون رو دارم هم دلیلشو ....

خوشحالم به من یادآوری کردین که یادم بمونه از یادتون نمیرم....

.....................................................................

Mastane  92/10/6


بهانه نوشت : نفس من... خوبم... بخدا خوبم اگه فقط این ابرای وقت و بی وقت مهمون چشام نشه.....

خوبم......خوب!!!!


... سر خط

 

بچه ها!! تخته سیاه است... سه نقطه سرخط

                         بچه ها دیکته تان را بنویسید شما


گفتنش وای گناه است... سه نقطه سرخط

که خدا، پشت وپناه است... سه نقطه سرخط


بنویسید: دراز است شب و... پنجره کور

دخترک عاشق ماه است... سه نقطه سرخط


بنویسید: پدر، در پی ــِـ افسانه ی نان

پسرک چشم به راه است... سه نقطه سرخط


بنویسید: که امسال زمستان، یخ ـِـ یخ

مرد بی شال وکلاه است... سه نقطه سرخط


سرخی صورتش ازسیلی ـِـ سرمابوده ست

اشکِ یخ بسته گواه است... سه نقطه سرخط


مانده خاکستر صد عاطفه برسینه ی خاک

فصل ـِـ امراض ـِـ گیاه است... سه نقطه سرخط


بنویسید; نخ ـِـ وصله تباه است سریع

خُب نوشتید "تباه است؟"... سه نقطه سرخط


چِرکِ هر بیتِ غزل، مانده براندامِ زمین

آسمان گرم نگاه است... سه نقطه سرخط


بنویسید: ببار ای همه ی آبی ـِـ اَبر

رنگ این تخته سیاه است... سه نقطه سرخط

 

برگرد...

یه حالی دارم که نگو ..... یه حالی دارم که نپرس   

      یه تیکه از روحمو من  ...... جایی گذاشتم که نپرس

یه جایی که می گردم و....... دوباره پیداش می کنم   

  حتی اگر کمی باشه ........ بهشت دنیاش می کنم


...........................................................

سرزنش همه رو به جوونم میخرم...

حرف و حدیث ها رو تحمل می کنم......

بذار " در خیال تو بودن" رو  بهم سرکوفت بزنن....

بذار عشقم رو به وجودت به تمسخر بگیرن.....

سپردمت دست کسی که میدونم هواتو داره......

سپردمت دست مهربون بی همتایی که به قدرتش ایمان دارم......

میدونم... ایمان دارم یه روزی میای و من میشم همونی که بودم.....

با خنده های مستانه ام....

با اشتیاقی برای دیدنت.... بوسیدنت.... بوییدنت....

میشم همونی که هرگز خم به ابرو نیاورد..... اما این روزا برا خاطر تو داغوونه....

تو نفسمی..... چجور میتونم بهت فکر نکنم.....

اینجا.... همین جا.... تو همین دنیای مجازی.... شدی همه چی من.....

زودتر برگرد نفس مستی.....

برگرد که دلم و دستم سرده.....

برگرد.... همه بچه ها برات دعا میکنن... همه تورو از دات مقدسش میخوان.....

تو فقط برا من عزیز نبودی....

کاش اینهمه دوست نداشتم.....

کاش .......

مقاوم باش و محکم نفس مــــــــــــــــــــــــــن.......

..............................................................................

Mastane  92/1/10




***

دوجین کار سرم ریخته، اول باید خورشید را باید به آسمان سوزن کنم
و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد، سپس باد ها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند وَ آنقدر با گل ها حرف بزنم ، تا به یاد بیاورند , روزی زیبا بوده اند...
بعد از تو این دنیِا, یک دنیـــــــــا کار دارد, تا دوباره, دنیا شود .

...........................................................................

وقتی اینو برات نوشتم، خیلی راحت جوابمو دادی که " میذاشتی پست آخرمو بذارم بعد اینو مینوشتی......"

بی انصاف!!! .............

اصلا به من فکر کردی؟

اصلا به قلب بیقرار من فکر کردی؟

اصلا حواست به دلبستگی من بود؟

نه..... اصلا به هیچکدوم از اینا فکر کرده بودی؟

چی میتونه قلبمو آروم کنه...؟

چی میتونه گریه های وقت و بی وقت رو ازم بگیره...؟

چی میتونه ...شده یه لحظه... آرومم کنه...؟

آآآآآآآآآآآآآآآآخ.... خدایا شکرت.....نمیدونم چرا باید شکر کنم.... اما شکرت خدا....

می سپرمش به دست پرقدرت و مهربونت..... خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

.............................................................

Mastane  92/9/29


***

سرم سنگینی حرفی را دارد

که توان گفتنم نیست

زبانم دنبال فرصتی

و چشمم

دنبال محرم رازی می گردد

بی تاب دیدنت هستم

آتش از اندوه هجران بهتر است

بی قرارم کردی و گفتی صبوری بهتر است

من نمی دانم کجا خواندم ، که یادم داده است ؟

یار وقتی در کنارت نیست ، کوری بهتر است

 

برای دردانه ی قلبم، نفسم...

از این پست به  بعد فقط برا " نفسم " می نویسم.... هرکی دوست داره خُرده بگیره..... سرزنش کنه


 

گل مریم تنت دلتنگ باغه

می‌دونم قصر اونجا بی‌چراغه

میگن آب و هوای قلبا سرده

گل یخ روی خاکش خونه کرده

تموم لحظه‌ها از جنس سنگه

برای اون دلی که تنگ تنگه

گل مریم ببین راهت چه دوره

فضای خونه بی تو سوت و کوره

گذشتی از همه بارت رو بستی

غریبونه یه جای نو نشستی

یه جا که خیلی بارونی نباشه

همیشه ترس ویرونی نباشه

کسی از حسرت بودن نمیره

کسی عشقو از آیینه نگیره

یه جایی که نفس، دزد نفس نیست

جواب هیچ فریادی قفس نیست

کسی فکر فراموشی نباشه

دوای درد بیهوشی نباشه

گل مریم اگه ابرا سیاهه

از اینجا تا بهار چند کوچه راهه؟

بیا باغ از غم دوریت نمیره

ببین باغِ بدون گل کویره

گل مریم بیا، ریشه‌ات چی میشه؟

نگو سخته پس اندیشه‌ات چی میشه‌؟

قفس که قد آزادی نمیشه

واسه تن جز وطن، وادی نمیشه

بیا دشت گل ها هرزه علف هاش

نباشه گل ،علف میشینه رو جاش

گل مریم بیا باهم بسازیم

بیا مریم بیا با هم بسازیم

خزون میره به سرما دل نبازیم

گل آزاده گلدونی نمیشه

بیا... اندیشه زندونی نمی شه

بیا با من بخون از عشق و ریشه

من این‌جا ریشه در خاکم همیشه

.......................................................

آتیش به قلبم زدی..... 

سخته نفسم... خیلی سخته باورش....

کاش می مُردم و این روزا رو نمی دیدم.......

...................



پیک آشنا....

گاهی پیش میاد آدم یه دنیا حرف تو دلشه... اما سکوت میکنه و هیچی نمیگه....

میره تو خودش...

یهو با خودش حرف میزنه....

اینجور وقتا... تنها کسی میتونه حرف آدم ــُـ بفهمه که بتونه دل ادم ـُــ حس کنه...

تنها کسی میفهمه حرف دل ــُـ که خودش اهل دل باشه.... و از همه مهتر این که.... اهل " دلِ تو " باشه...

فقط اونه که اشاره هات ــُـ تو یه جمع میخونه....

فقط اونه که ته ـِــ چشمات ـُــ میخونه... اون قطره ی پنهان از نظر رو میبینه....

دیگه لازم نیست براش توضیح بدی که نبودنش... دور بودنش... ندیدنش.... به آتیشِت میکشه...

اینو با افتخار تقدیم میکنم به مهربونترین قلب دنیا که قلب نازنینش دریای محبت ـِـ .....

نازنین من !!! تو جون هم میخواستی دریغ نداشتم....


یه حسی داره اون دستات که هنوزم میشه حسش کرد

با اینکه دورم از دستات دلتنگی رو میشه تحملش کرد


من و بارون و تنهایی یه عمره چشم ب در دوختیم

همیشه تو رو کم داشتیم همیشه مثل شمع سوختیم


بزار باورکنن خسته م بذار بت پرست باشم 

نمیخوام باشه این دنیا , بذار من با تو تنها شم


از اینجا تموم شهر برام مثل یه زندونه

کسی چه میفهمه حال دلی که بارونه


هرشب دارم باخیالت نفسهامو میشمارم

وگرنه خیلی چیزا ازاین مردم طلبکارم


بذار ب من بگن خودخواه بگن باز اشتباه کردی

حتی اگه بدباشی من این عشق بدو انتخاب کردم


جواب حرفاشون با من , توتنها سرپناهم باش

بیا چشمامو بردار , بیا جای نگاهم باش

سلام

الان دقیقا ساعت 1:42 دقیقه اس... و من طبیعتا باید مث یه دختر خوب خوابیده باشم...


بالاخره این بلاگفای عزیز... که میخوام سر به تنش نباشه.... افتخار داد و مارو به حضور پذیرفت... ای بری که برنگردی....


چند روز بود که به هیچ وجه من الوجوه... ینی میگم من الوجوه شما تا تهش برو.... راه نمیداد لامصب!!!Computer


دیگه به کمک اهالی محل و تاییدیه انجمن و غیره و ذالک نزول اجلال فرمودیم در بارگاه غیر ملکوتی بلاگفا.... ای بری که برنگردی.....


اما خداییش... هلاک بودما... اصلا هم قصد انجام هیچ کاری نداشتم ، فقط میخواستم ببینم تونستم روی بلاگفا رو کم کنم یا نه که.... بعله.... روشو کم کردم اساسی...Tornado.بازم میگم ای بری که برنگردی.....


به خداوندی خدا.... اشکم در اومد... از اینهمه ابراز محبت دوستان....


کی گفته اینجا دنیای مجازی؟ اینجا از هر واقعیتی واقعی تره به مولا....


کامنتای سرشار از مهر و محبت دوستان قلبمو سرشار از عشق کرد.... خدایی چاکرخواتونم....


بعضی دوستان نگران شدن... بعضی از دوستان هم..... هعی... 


دوست عزیز که اومدی گفتی ازم متنفری.... بخدا در حقم لطف بزرگی کردی که صادقانه تنفرت رو اعلام کردی.... سپاس برای همه ی خوبیهای نکرده ات و خوبیهایی که در حقت شد.... ملتفتی که....http://www.en.kolobok.us/smiles/standart/dirol.gif


عاااااااااااااااااااااااااااااااااشق همتونم از دم و در بست.....( دوستان تفکیک جنسیتی رو فراموش نکنین که دو روز دیگه بلاگفا بخاطر این حرفای خاک بر سری باز منو بلوکه میکنه... بازم میگم ای بری که برنگردی....)


اوف چخد حرف زدم.... حالا خوبه نصفه شبه و نطقم اینجور باز شده... اول صبح بود چه ها میکردم با این بلاگفا.....تاکید بر این که بری و برنگردی به قوت خودش باقیه....


خب بسه دیگه.... میریم برا مرحله ی بعدی و به قول نازنینم... امید است که رستگار شویم در آینده ای نزدیک و البته بی واسطه....( تاکید موکد بر رفتن و برنگشتن...)


پ.ن: " ای بری و برنگردی" فقط و فقط مختص بلاگفا می باشد و ارزش قانونی دیگری ندارد... 


تو مفهوم عشقی...


تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب


بُتی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آن گه

چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب


تماشایی است پیچ و تاب آتش ها، خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب


مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست!

چگونه با جنون خود، مدارا می کنم هر شب


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یَخ کرده را از بی کسی،هااا می کنم هر شب


تمام سایه ها را می کِشَم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب


دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب


کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب


محمدعلی بهمنی 



ادامه نوشته

حرفش را نزن....

رفتنت آغاز ویرانیست، حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست، حرفش را نزن


گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست، حرفش را نزن


آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو
راه من با اینکه طولانیست، حرفش را نزن


دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست؛ حرفش را نزن


عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته ما نیست، حرفش را نزن


خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست، حرفش را نزن


خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من
عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن


عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند
عمر این تحریم ها آنیست، حرفش را نزن


حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست... حرفش را نزن

 فریبرز عرب عامری- کتاب شهر مترسک ها

باران....

در شبان غم تنهايي خويش ،

عابد چشم سخنگوي توام.

من در اين تاريكي ،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام.

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من ،


گيسوان تو شب بي پايان،


جنگل عطرآلود.


شكن گيسوي تو ،


موج درياي خيال.


كاش با زورق انديشه شبي ،

 
از شط گيسوي مواج تو ، من


بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم.


كاش بر اين شط مواج سياه ،


همه ی عمر سفر مي كردم .

من هنوز از اثر عطر نفس هاي تو سرشار سرور،

 
گيسوان تو در انديشه من ؛


گرم رقصي موزون.


كاشكي پنجه من ،

 
در شب گيسوي پرپيچ تو راهي مي جست.


چشم من ، چشمهء زايندهء اشك ،


گونه ام بستر رود.


كاشكي همچو حبابي بر آب ،


در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود.


شب تهي از مهتاب ،


شب تهي از اختر،


ابر خاكستري بي باران پوشانده ،


آسمان را يكسر.


ابر خاكستري بي باران ، دلگير است .


و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت ، افسوس ! سخت دلگيرتر است.


شوق بازآمدن سوي توام هست ، اما...


تلخي سرد كدورت در تو ،


پاي پوينده راهم بسته.


ابر خاكستري بي باران ،


راه بر مرغ نگاهم بسته .


واي ، باران ؛ باران


شيشه ی پنجره را باران شست .


از دل تنگِ من اما ،


چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟!

آسمان سُربي رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور.

واي ، باران ؛ باران

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب ، روياي فراموشي هاست !

خواب ، را در يابم ،

كه در آن دولت خاموشي هاست .

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم .

و ندايي كه به من مي گويد :

"
گر چه شب تاريك است ؛ دل قوي دار، سحر نزديك است " .

دل من ، در دل شب ،

خواب پروانه شدن مي بيند.

مهر در صبحدمان داس به دست ،

خرمن خواب مرا مي چيند .

آسمان ها آبي ،

پر مرغان صداقت آبيست .

ديده در آينهء صبح تو را مي بيند .

از گريبان تو صبح صادق ،

مي گشايد پر و بال.

تو گل سرخ مني ،

تو گل ياسمني .

تو چنان شبنم پاك سحري؟

نه ، از آن پاكتري.

تو بهاري ؟

نه ، بهاران از توست

از تو مي گيرد وام ،

هر بهار ، اين همه زيبايي را.

هوس باغ بهارانم نيست ...

اي بهين باغ و بهارانم تو !

"
رنگ چشمان تو دنياي خيال "

پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز

مزرع سبز تمنايم را.

اي تو چشمانت ناز ،

در من اين سبزي هذيان از توست

گرمي چشم تو تخديرم كرد

حاصل مزرعهء سوخته برگم از توست .

زندگي از تو و مرگم از توست ....

وای باران ! باران!

شيشه ی پنجره را باران شست.

از دل تنگ من اما.......... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟


تو بهاری؟

نه.

بهاران از توست.

هوس باغ و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو


حمید مصدق


حافظ

بی قرار...

می‌دانم 

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد 

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری

آن همه صبوری

من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بالِ کبوتر و

نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم!

ای دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام

پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟


سید علی صالحی

 

ادامه نوشته

مالِ من شده ای...

چقدر خواب ببینم که مالِ من شده ای        

             و شاه بیت غزل های نابِ من شده ای


چقدر خواب ببینم که بعدِ آن همه بغض          

             جوابِ حسرتِ این چند سالِ من شده ای


چقدر حافظِ یلدا نشین ورق بزنم     

             تو ناسروده ترین بیتِ فالِ من شده ای


چقدر در دلِ شب گریه را مُجاب کنم     

                خدا نکرده مگر بی خیالِ من شده ای؟


هنوز نذرِ شبِ جمعه های من این است      

           که اتفاق بیفتد، حلالِ من شده ای


که اتفاق بیفتد کنارِ" تو " هستم            

             برای وسعتِ پرواز، بالِ من شده ای


میانِ بغض و تبسم، میانِ وحشت و عشق   

          تو شاعرانه ترین احتمالِ من شده ای


مرا به دوزخِ بیداریم نیازی نیست          

          عجب خواب قشنگی است:" مال من شده ای"


شاعر: مهدی کیان

خیام

نه اینکه فکر کنین با اشعار خیام هم فال می گیرم... نه!!!

اما ناخودآگاه وقتی دیوان خیام رو باز کردم، این شعر زیبا خیلی توجهم رو جلب کرد...

جالبیش به مصداقی بود که داشت...!!!


گر "مِی" نخوری طعنه مَزَن مستان را  

           بنیاد مَکُن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که "مِی"  می نَخوری   

           صد لقمه خوری که "مِی" غلام‌ست آنرا


خوبی ها را وظیفه ندانیم...

کاش یاد می گرفتم اگر در رابطه ای حُرمَتَم زیر سوال رفت، برای همیشه با آن خداحافظی کنم

و به طرز احمقانه ای منتظر معجزه نمانم......

.....؟

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی                 مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت               بارها دور زدی و ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی                  از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود و خدا شاهد ماست               بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

دست ویرانگر تو عادت چرخاندن داشت               عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی

قلب صد پاره ی من دانه ی تسبیح نبود             تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع کن: رشته ی ایمان دلم پاره شده ست       من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی

 

عقاب

عمر عقاب از همه ی پرندگان بیشتر است. عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند ولی برای اینکه به این عمر برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.

زمانی که عقاب به سن 40 سالگی می رسد، چنگال های بلند او انعطاف خود را از دست داده و دیگر نمی تواند طعمه را نگه دارد. نوک بلندش خمیده و کند می شود. شهبال های کهنسالش بر اثر کُلُفت شدن، به سینه اش می چسبد و پرواز را برای عقاب مشکل می سازد.

در این هنگام عقاب دو راه پیش رو دارد؛ این که باید بمیرد و یا فرایند دردناکی را که 150 روز طول می کشد را تحمل کند.

برای طی کردن این فرایند، عقاب باید به فراز کوهی که در آنجا آشیان دارد پرواز کند. در آنجا ، عقاب آنقدر نوکش را به سنگ می کوبد تا نوکش از جا کنده شود. پس از آن عقاب باید از شَرِ چنگال های قدیمی خلاص شود، به همین جهت آنقدر چنگال هایش را به سنگ می زند تا چنگال هایش نیز از بیخ کنده شود.

حالا عقاب باید صبر کند تا چنگال و نوک جدید بِروید.

پس از این مرحله، عقاب با نوک تیزش، پرهای قدیمی را یکی یکی از بدنش جدا می کند تا پرهای ظریف جای آن را بگیرد.

سرانجام پس از 5 ماه، عقاب پروازی را گه "تولد دوباره" نام دارد، آغاز می کند.از آن پس 30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این " دگرگونی" ضروری است؟

ما بیشتر وقت ها باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم. گاهی وقتها باید از عادات گذشته چشم بپوشیم و آنها را کنار بگذاریم.

تنها زمانی که از بارهای سنگین " گذشته " آزاد شویم می توانیم در " حال " زندگی کنیم....

یا علمدار حسین(ع)

برادری به تعداد نیست...

به برابریست....

یوسف دوازده برادر داشت و..... حسین (ع) تنها...

عباس را....

همین....

حال خوشی نداره دلم.... شاید نیام تا چند وقتی....


مواظب خوبیهاتون باشین


گاهی دلم می خواهد خرمایی بخورم و برای خودم فاتحه ای بفرستم.

 شادی اش  ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری می کردند...


بعدانوشت: ممنونم از همه ی خوبانی که همیشه و همه جا مواظب خوبیهاشون هستن و همراه دلم.... دوستتون دارم                                                         92/8/17 - Mastane


شازده کوچولو

تصمیم گرفتم یه قسمتی از کتاب شازده کوچولو رو بذارم اینجا... با تامل خوانده شود لطفا

......................

فصل 20

...... اما سرانجام، بعد از مدت ها راه رفتن از میان ریگ ها و صخره ها و برف ها به جاده ای برخورد. و هر جاده ای یک راست می رود سراغ آدم ها.....

گفت: سلام.

و مخاطبش گلستان پر گلی بود.

گل ها گفتند: سلام.

شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه شان عین گل خودش بودند. حیرت زده ازشان پرسید: شماها کی هستید؟

گفتند: ما گُل سُرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گُلَش  به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی است و حالا پنج هزار تا گُل ، همه مثل هم، فقط در یک گلستان!

فکر کرد:" اگر گُل ِ من این را می دید بدجوری از رو می رفت. پشتِ سر ِ هم بَنا می کرد سُرفه کردن و برای این که از هُو شدن فرار کند خودش را به مردن می زد و من هم مجبور می شدم وانمود کنم به پرستاریش ، وگرنه برای سرشکسته کردن من هم شده بود ، راستی راستی می مُرد...."

و باز تو دلش گفت:" مرا باش که فقط با "یک گل" خودم را دولتمندِ عالَم خیال می کردم، در صورتی که آن چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و سه تا آتشفشانی که تا سَر ِ زانومَِند و شاید یکی شان تا ابَد خاموش بماند شهریار چندان پرشوکتی به حساب نمی آیم."

افتاد رو سبزه ها و زد زیر گریه! 

فصل21

آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.

روباه گفت: - سلام.

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با این وجود با ادبِ تمام گفت: - سلام.

صدا گفت: - من اینجام، زیر درخت سیب......

شهریار کوچولو گفت: - کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت:- یک روباهم من.

شهریار کوچولو گفت:- بیا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دلم گرفته....

روباه گفت:- نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اندآخر.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت:- معذرت می خواهم.

اما فکری کرد و پرسید:- اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:- تو اهل اینجا نیستی. پیِ چی می گردی؟

شهریار کوچولو گفت:- پیِ آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسبابِ دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پیِ مرغ می گردی؟

شهریار کوچولو گفت:- نه! پیِ دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت:- چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت:- معلوم است. تو الان واسه من یک پسربچه ای مثل صدهزار پسربجه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من میان همه ی موجودات   عالَم ، موجود یگانه ای می شوی . من برای تو.

شهریار کوچولو گفت:- کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده ببباشد.

روباه گفت:- بعید نیست. رو این   کره ی زمین هزار جور چیز می شود دید.

شهریار کوچولو گفت:- اوه نه! آن روی کره ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده   بود گفت:- رو یک سیاره ی دیگر است؟

اره.

تو آن سیاره، شکارچی هم هست؟

نه.

محشر است. مرغ و ماکیان چطور؟

نه.

روباه آه کشان گفت:- همیشه ی خدای یک پای بساط لَنگ است. اما پیِ حرفش را گرفت و گفت:- زندگیِ یکنواختی دارم. من مرغها را شکار می کنم آدم ها مرا. همه ی مرغ ها عینِ همند ، همه ی آدم ها عینِ همند. این وضع یک خُرده خُلقم را تنگ می کند. اما اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پایِ دیگری فرق می کند. صدای پای دیگران مرا وادار می کند که تو هفت سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه یی مرا از لانه ام می کشد بیرون. تازه، نگاه کن ان جا گندم زار را می بینی؟ برای من که نان نمی خورم، گندم چیز بی فایده ای است. پس گندم زار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که در گندم زار می پیچد ، دوست خواهم داشت....

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد.آن وقت گفت:- اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد:- دلم که می خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کُلی چیزها سر در آورم.

روباه گفت:- آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند، می تواند سر در آرَد. آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند، اما چون دُکانی نیست که دوست معامه کند، آدم ها مانده اند بی دوست.... تو اگر دوست می خواهی، خُب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید:- راهش چیست؟

روباه جواب داد:- باید خیلی صبور باشی. اولش یک خُرده دورتر از من، می گیری اینجوری میانِ علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی، چون سرچشمه ی همه ی سوءتفاهم ها زیر سرِ زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خُرده نزدیک تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد پیش روباه.

روباه گفت:- کاش سرِ همان ساعتِ دیروز آمده بودی. اگر مثلا سرِ ساعتِ 4 بعدازظهر بیایی، من از ساعتِ 3 تو دلم قند آب می شود وهرچه ساعت جلوتر برود، بیشتر احساسُ شادی و خوشبختی می کنم.ساعت 4 که شد، دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی، من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.

شهریار کوچولو گفت:- رسم و رسوم یعنی چه؟

روباه گفت:- این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته . این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقیِ ساعت ها فرق کند.مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج شنبه ها را با دخترهای ده می روند برای رقص. پس پنج شنبه ها ، بَره کشان من است؛ برای خودم گردش کنان می روم تا دَم موستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رفتند رقص، همه ی روزها شبیه هم می شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو، روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد، روباه گفت:- آخ1 نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت:- تقصیر خودت است. من که بَدَت را نمی خواستم. خودت خواستی اهلیَت کنم.

روباه گفت:- همین طور است.

شهریار کوچولو گفت:- آخر اشکَت دارد سرازیر می شود.

روباه گفت:- همین طور است.

پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت:- چرا برای خاطرِ رنگِ گندم.

 

بعد گفت:- برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گلِ تو، توی عالَم تَک است. برگشتنی با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به اَت می گویم.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آن ها گفت:- شما سرِ سوزنی به گلِ من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود؛ روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خود کردم و حالا توی همه ی عالَم تَک است.

گل ها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره در امد که:- خوشگلید اما خالی هستید. برای تان نمی شود مُرد. گفت و گو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذرِ گُلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سَر است ، چون فقط اوست که آبَش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست پروانه شوند) ، چون فقط اوست که پای گِله گزاری ها یا خودنمایی ها و حتا گاهی پیِ بُغ کردن ها و هیچی نگفتن هایش نشسته ام.... چون که او "گل"ِ من است...

و برگشت پیش روباه.

گفت:- خدانگهدار!

روباه گفت:- خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با چشمِ دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سر نمی بیند.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:- نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند.

ارزشِ گلِ تو به قدر عمری است که به پایش صَرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:- ... به قدر عمری که به پایش صرف کرده ام.

روباه گفت:- آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که " اهلی " کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی....

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:- من مسئول گُلَمَم......


پ.ن:شازده کوچولو با ترجمه ی مرحوم احمد شاملو

با احترام فراوان برای استاد شاملو من خودم ترجمه ی آقای محمد قاضی رو بیشتر می پسندم....

زندگی...

کم نیستند کسانی 

که 

نان غم ِ خستگان می خورند و 

باز

طلبکار طعنه ی خویش اند

به گندم بی گناه.....

و نیز بسیارند کسانی که

غم ِ نان ِ درماندگان دارند و

باز

بدهکار ِ باور ِ باران اند

به قحطسال این روزگار....

دریغا بامداد....!

من در غیاب ِ تو

چیزها دیده ام غریب؛

یکی... همین حلاوتِ نان است؛

پخته به خون خویش وُ

جگرخای دردی که مرگ،

دردی که مشترک...!


سید علی صالحی

***

خود را که می شکَستم.....

می دانستم ...

از کاسه ی شکسته

 آبی نخواهی خورد......