تصمیم گرفتم یه قسمتی از کتاب شازده کوچولو رو بذارم اینجا... با تامل خوانده شود لطفا......................
فصل 20
...... اما سرانجام، بعد از مدت ها راه رفتن از میان ریگ ها و صخره ها و برف ها به جاده ای برخورد. و هر جاده ای یک راست می رود سراغ آدم ها.....
گفت: سلام.
و مخاطبش گلستان پر گلی بود.
گل ها گفتند: سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه شان عین گل خودش بودند. حیرت زده ازشان پرسید: شماها کی هستید؟
گفتند: ما گُل سُرخیم.
آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گُلَش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی است و حالا پنج هزار تا گُل ، همه مثل هم، فقط در یک گلستان!
فکر کرد:" اگر گُل ِ من این را می دید بدجوری از رو می رفت. پشتِ سر ِ هم بَنا می کرد سُرفه کردن و برای این که از هُو شدن فرار کند خودش را به مردن می زد و من هم مجبور می شدم وانمود کنم به پرستاریش ، وگرنه برای سرشکسته کردن من هم شده بود ، راستی راستی می مُرد...."
و باز تو دلش گفت:" مرا باش که فقط با "یک گل" خودم را دولتمندِ عالَم خیال می کردم، در صورتی که آن چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و سه تا آتشفشانی که تا سَر ِ زانومَِند و شاید یکی شان تا ابَد خاموش بماند شهریار چندان پرشوکتی به حساب نمی آیم."
افتاد رو سبزه ها و زد زیر گریه!
فصل21
آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.
روباه گفت: - سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با این
وجود با ادبِ تمام گفت: - سلام.
صدا گفت: - من اینجام، زیر درخت سیب......
شهریار کوچولو گفت: - کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت:- یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت:- بیا با من بازی کن. نمی
دانی چه قدر دلم گرفته....
روباه گفت:- نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم
نکرده اندآخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت:- معذرت می خواهم.
اما فکری کرد و پرسید:- اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:- تو اهل اینجا نیستی. پیِ چی می
گردی؟
شهریار کوچولو گفت:- پیِ آدم ها می گردم. نگفتی
اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند.
اینش اسبابِ دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین
است. تو پیِ مرغ می گردی؟
شهریار کوچولو گفت:- نه! پیِ دوست می گردم. اهلی
کردن یعنی چی؟
روباه گفت:- چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش
ایجاد علاقه کردن است.
ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت:- معلوم است. تو الان واسه من یک
پسربچه ای مثل صدهزار پسربجه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ
احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی
کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من میان همه ی موجودات عالَم ، موجود یگانه ای می شوی . من برای تو.
شهریار کوچولو گفت:- کم کم دارد دستگیرم می شود.
یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده ببباشد.
روباه گفت:- بعید نیست. رو این کره ی زمین هزار جور چیز می شود دید.
شهریار کوچولو گفت:- اوه نه! آن روی کره ی زمین
نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت:- رو یک سیاره ی دیگر است؟
اره.
تو آن سیاره، شکارچی هم هست؟
نه.
محشر است. مرغ و ماکیان چطور؟
نه.
روباه آه کشان گفت:- همیشه ی خدای یک پای بساط
لَنگ است. اما پیِ حرفش را گرفت و گفت:- زندگیِ یکنواختی دارم. من مرغها را شکار
می کنم آدم ها مرا. همه ی مرغ ها عینِ همند ، همه ی آدم ها عینِ همند. این وضع یک خُرده
خُلقم را تنگ می کند. اما اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده
باشی. آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پایِ دیگری فرق می کند. صدای
پای دیگران مرا وادار می کند که تو هفت سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه
یی مرا از لانه ام می کشد بیرون. تازه، نگاه کن ان جا گندم زار را می بینی؟ برای
من که نان نمی خورم، گندم چیز بی فایده ای است. پس گندم زار هم مرا به یاد چیزی
نمی اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهلیم کردی محشر می
شود! گندم که طلایی رنگ است مرا یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که در گندم زار
می پیچد ، دوست خواهم داشت....
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه
کرد.آن وقت گفت:- اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد:- دلم که می خواهد، اما
وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کُلی چیزها سر در آورم.
روباه گفت:- آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند،
می تواند سر در آرَد. آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز
را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند، اما چون دُکانی نیست که دوست معامه
کند، آدم ها مانده اند بی دوست.... تو اگر دوست می خواهی، خُب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید:- راهش چیست؟
روباه جواب داد:- باید خیلی صبور باشی. اولش یک
خُرده دورتر از من، می گیری اینجوری میانِ علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می
کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی، چون سرچشمه ی همه ی سوءتفاهم ها زیر سرِ زبان
است. عوضش می توانی هر روز یک خُرده نزدیک تر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد پیش
روباه.
روباه گفت:- کاش سرِ همان ساعتِ دیروز آمده
بودی. اگر مثلا سرِ ساعتِ 4 بعدازظهر بیایی، من از ساعتِ 3 تو دلم قند آب می شود
وهرچه ساعت جلوتر برود، بیشتر احساسُ شادی و خوشبختی می کنم.ساعت 4 که شد، دلم بنا
می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو
وقت و بی وقت بیایی، من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده
کنم؟... هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.
شهریار کوچولو گفت:- رسم و رسوم یعنی چه؟
روباه گفت:- این هم از آن چیزهایی است که پاک از
خاطره ها رفته . این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان
ساعت با باقیِ ساعت ها فرق کند.مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن
این است که پنج شنبه ها را با دخترهای ده می روند برای رقص. پس پنج شنبه ها ، بَره
کشان من است؛ برای خودم گردش کنان می روم تا دَم موستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و
بی وقت می رفتند رقص، همه ی روزها شبیه هم می شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی
نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو، روباه را اهلی کرد.
لحظه ی جدایی که نزدیک شد، روباه گفت:- آخ1 نمی
توانم جلوی اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت:- تقصیر خودت است. من که
بَدَت را نمی خواستم. خودت خواستی اهلیَت کنم.
روباه گفت:- همین طور است.
شهریار کوچولو گفت:- آخر اشکَت دارد سرازیر می
شود.
روباه گفت:- همین طور است.
پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.
روباه گفت:- چرا برای خاطرِ رنگِ گندم.
بعد گفت:- برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا
بفهمی که گلِ تو، توی عالَم تَک است. برگشتنی با هم وداع می کنیم و من به عنوان
هدیه رازی را به اَت می گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و
به آن ها گفت:- شما سرِ سوزنی به گلِ من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما
را اهلی کرده و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود؛ روباهی بود
مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خود کردم و حالا توی همه ی عالَم تَک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره در امد که:- خوشگلید اما
خالی هستید. برای تان نمی شود مُرد. گفت و گو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذرِ
گُلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سَر است ، چون فقط اوست که
آبَش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر
برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می
بایست پروانه شوند) ، چون فقط اوست که پای گِله گزاری ها یا خودنمایی ها و حتا
گاهی پیِ بُغ کردن ها و هیچی نگفتن هایش نشسته ام.... چون که او "گل"ِ
من است...
و برگشت پیش روباه.
گفت:- خدانگهدار!
روباه گفت:- خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم
خیلی ساده است:
جز با چشمِ دل هیچی را چنان که باید نمی شود
دید. نهاد و گوهر را چشمِ سر نمی بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار
کرد:- نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند.
ارزشِ گلِ تو به قدر عمری است که به پایش صَرف
کرده ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار
کرد:- ... به قدر عمری که به پایش صرف کرده ام.
روباه گفت:- آدم ها این حقیقت را فراموش کرده
اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که " اهلی "
کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی....
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار
کرد:- من مسئول گُلَمَم......
پ.ن:شازده کوچولو با ترجمه ی مرحوم احمد شاملو
با احترام فراوان برای استاد شاملو من خودم ترجمه ی آقای محمد قاضی رو بیشتر می پسندم....