18 نفر اون روز در جکسون مردن 10 تا سفيد پوست 8 تا سياه پوست
وقتي خدا طوفان مي فرسته توجهي به رنگ مردم نمي کنه.
The Help Movie| خدمتکاران 2011| تيت تيلور
توکو (با بازي ايلاي والاک) : اگه کار مي کني تا بتوني زندگي کني، چرا خودتو با کار کردن مي کشي؟!
The Good, the Bad, and the Ugly|خوب، بد، زشت 1966|سرجيو لئونه
نگهبان بیمارستان به راننده تاکسی : زندگی می چرخه؟
راننده : اِی ،می چرخه... می چرخونیم ... می چرخونن
نگهبان ( با خنده ) : سانتریفیوژه مگه؟
امروز| 1392| رضا میرکریمی
فاميل دور: کاشکي شعور هم مدرک داشت تا بعضيا به هواي مدرکش هم که شده ميرفتن يادش ميگرفتن!
همساده: آقو ايجوري که خيلي بدتر ميشد
آقاي مجري: همساده جان چطور مگه؟
همساده: آخه ايجوري بعضيا ميرفتن مدرک جعلي ميخريدن ديگه نميشد بيشعور بودنشون رو ثابت کرد!
فاميل دور: من ديگه حرفي ندارم..!
کلاه قرمزي | 1394
مارک هانا : تنها چيزي که بين تو و هدفت قرار گرفته داستان هاي مزخرفيه که براي خودت تعريف مي کني که چرا نميتوني به اونها برسي!
" The Wolf of Wall Street "
اينجوري بود که ريچارد پارکر، همدمِ درندهخوي من همدمِ ترسناکي که منو زنده نگه داشت
براي هميشه از زندگيِ من محو شد
من مثلِ يه بچه زار ميزدم
نه به خاطرِ خوشحالي از نجات پيدا کردنم که خوشحال هم بودم
گريه ميکردم چون ريچارد پارکر بدونِ هيچ تشريفات و خداحافظي منو ترک کرد
دلم رو شکست
ميدوني، حق با پدرم بود
ريچارد پارکر هيچوقت منو دوستِ خودش ندونست
بالاخره ما با هم بوديم ولي اون حتي پشتش رو هم نگاه نکرد ولي بايد باور کنم توي چشمهاش چيزي بيشتر از انعکاسِ خودم بود ميدونم. من حسش کردم
حتي اگه نتونم ثابتش کنم
ميدوني من خيلي چيزها رو جا گذاشتم خونوادهام، باغوحش، هند، آنندي(دوست دخترم)
فکر کنم زندگي در نهايت همين رها کردن و فراموش کردنه ولي چيزي که بيشتر
از همه دردآوره اينه که فرصتِ خداحافظي کردن نداشته باشي
من هيچوقت به خاطرِ چيزهايي که از پدرم
ياد گرفتم نتونستم ازش تشکر کنم نتونستم بهش بگم بدون درسهاي اون هيچوقت نجات پيدا نميکردم
ميدونم ريچارد پارکر يه ببره ولي
کاش ميتونستم بهش بگم تموم شد. نجات پيدا کرديم"
ممنون که جونمو نجات دادي
دوست دارم ريچارد پارکر
تو هميشه توي قلبِ من ميموني هرچند من نميتونم با تو باشم
Life of pi| ژندگي پي 2012| انگ لي
سلين : مي دوني من اين اواخر کنجکاو بودم . اصلا کسي رو مي شناسي که تو يه رابطه شاد باشه ؟
جسي : آره معلومه . ميدوني من زوج هاي شادي رو مي شناسم . ولي فکر
مي کنم اونا به هم دروغ ميگن .
سلين : آره مردم مي تونن تمام زندگيشون رو با دروغ بگذرونن . مادربزرگ من با يه
نفر ازدواج کرده بود و من فکر مي کردم اون يه زندگي عاشقانه ساده داره ولي اون
به من اعتراف کرد که تمام زندگيش رو تو روياي مرد ديگه اي بوده که هميشه
عاشقش بوده . اون فقط سرنوشتش رو پذيرفته بود . اين خيلي غم انگيزه .
از اون طرف من از اين خوشم اومد که اون اينهمه شور و احساسات رو داشت که من
فکر نمي کردم داشته باشه .
جسي : من تضمين مي کنم اينطوري بهتر بود . اگه با اون مرده آشنا ميشد اون يارو
نهايتا نااميدش مي کرد .
سلين : از کجا ميدوني ؟ تو که اونا رو نمي شناسي .
جسي : مي دونم . مي دونم . مردم يه تصوير رمانتيک روي همه چيز مي ذارن .
اين اصلا بر اساس واقعيت نيست .
Before Sunrise - 1995
يک ديکتاتور کلا براي مردمش ترسناک است، و ديکتاتور تنها از يک چيز مردم مي ترسد :
مسعود رايگان: سلام ديوونه ي حسين
شکيبايي:ديشب کربلايي شدم.
رايگان: اِ ؟خوب چي شد؟
شکيبايي:انگار آقا رو ديدم. خواستم بگم. ولي روم نشد. خواستم بگم اسير بودم، ديدم اون همه ي اهل بيتش به اسارت رفته. خواستم بگم جهاد کردم، ديد م جهاد من کجا؟ جهاد حسين کجا؟ خواستم بگم بچه م، ديدم دستم خالي بود.
دستم خيلي خالي بود.
با دست خالي چيکار ميتونستم بکنم؟
دست هاي خالي | 1385| ابوالقاسم طالبي
شلدون: ببخشيد جناب سروان هرناندز، آيا هيچ سر نخي از دزدي که همه زندگيمو به يغما برده پيدا کرديد؟
هرناندز: نه هنوز.
شلدون: شايد من بتونم کمکتون کنم. شرلوک هلمز هميشه ميگه وقتي همه موارد غيرممکن رو کنار بذاري، (حذف کني) موردي که باقي ميمونه حتما درسته حتي اگه احتمالش خيلي کم باشه! شما اينو امتحان کرديد؟
هرناندز (با نگاهي عاقل اندر سفيه): خير!
شلدون: خب شايد عوض اينجا نشستن بهتر باشه بريد اينو امتحان کنيد... کتاباي بسيار زيادي به نام شرلوک هلمز هست ولي هيچ کتابي نديدم که به نام جناب سروان هرناندز باشه!
بيگ بنگ تئوري |2007| مارک سندراوسکي
آسيه: دنيا خيلي بزرگ شده، من تازگيا مجبور شدم از چند تا کوچه و خيابون جديد عبور کنم، شهر تهران خيلي بزرگ شده، شما نميخواين شهر رو ببينين؟
مادر: من مال اين شهر نيستم، من مال تهران قديمم!
آسيه: ولي فکر کنم گردش براتون خوب باشه، شما بايد تغييرات اين شهر رو ياد بگيريد.... وگرنه يه روز توش گم ميشي.... واقعا هر روز تغيير ميکنه..... اگه يکي از همين روزا که درس ندارم ماشين رو از عمهام بگيرم! باهام مياي تهران رو بگرديم؟
مادر: باشه ميام دختر جون، منو به گردش ببر، ولي به يه شرط، بيا باهم دنبال تهران قديم بگرديم!
کلاغ |1356| بهرام بيضايي