از همين مي ترسم ؛
آدم به کسي يا چيزي عادت کند
و آن وقت ، آن کس يا آن چيز قالش بگذارد ...
مي فهمي چه مي خواهم بگويم ؟

رومن گاري

 

 

انسان‌ها عاشق شمردن مشکلاتشان هستند
اما لذت‌هايشان را نمي‌شمارنداگر آنها را هم مي‌شمردند
مي‌فهميدند که به اندازه کافي از زندگي لذت برده‌اند ...!

فئودور داستايوفسکي

 

 


هيچ روزي تکرار نمي شود
هيچ شبي ، دقيقا مثل شب پيش نيست
هيچ بوسه‌ اي ، مثل بوسه‌ ي قبل نيست
و نگاه قبلي ، مثل نگاه بعدي ...

ويسواوا شيمبورسکا

 

 

مردم از هر چيزي سخن مي گويند، به ويژه از آنچه درباره اش هيچ نمي دانند.

ژان پل سارتر

 

 

 

سرچشمه ي همه سوءتفاهم ها زير سر زبان است.

آنتوان دوسنت اگزوپري

 

 

من از گفتگو با سالخوردگان، در امان مي‌مانم؛ زيرا آنها بيش از ما راهي را پيموده‌اند كه ما هم به نوبه‌ي خود، از آن خواهيم گذشت. پس چه خوب است از آنها بپرسيم كه آن راه چگونه است.

افلاطون

 

 

 


خانم! زيبايي شما تنها چشم را لذت مي بخشد، اما زيبايي اخلاق و فهم شما، روح را نوازش مي دهد.

فرانسوا ولتر

 

 

چيزهاي كوچك به راستي كوچك هستند، اما امين بودن در چيزهاي كوچك، كار بزرگي است.

مادر ترزا

 

 

 

هيچكس حق ندارد وظايف خود را فداي تمايل دل خويش كند، اما دست كم بايد اين حق را به دل داد كه هنگام عمل به وظايف خويش خشنود نباشد.

رومن رولان

 

 

 


راز بدبختي و بيچارگي ما اوقات فراغتمان است كه آن را با فكر كردن در مورد خوشبختي و بدبختي مي گذرانيم.

جرج برنارد شاو

 

 

 

 
چندي پيش به عنوان وكيل تسخيري جواني كه توان مالي براي گرفتن وكيل نداشت، انتخاب شدم امروز به دادگاه انقلاب رفته بودم كه پرونده را بخوانم ،از خداوند ميخواهم مرا ياري كند تا جواني كه از سر جهل به قانون در زندان است را از مرگ نجات دهم بدون آنكه حتي ريالي دريافت كنم ....در شعبه ديگري آقاي بابك زنجاني داشت ليست اموال و بانكهاي خود را به رخ مردم ميكشيد.
 
نفت ملي نشد كه تو بتواني پول آن را مايه فخر خود كني !!چند نفر را ميتوانستي از مرگ نجات بدهي ؟؟چند خانواده را ميتوانستي از فقر نجات بدهي؟؟؟ عرق شرم چند پدر را ميتوانستي بخاطر تنگدستي جلوي كودكانش پاك كني؟؟ ايمان دارم كه بزودي عدالت را به چشم خواهي ديد.
 
آري همان كه ميدانم جواني از پنجره سلولش به آسمان نگاه ميكند و بعد از خدا تنها اميدش منم براي من بالاترين ثروت است وقتي بيرون دادگاه خبرنگاران از من پرسيدند وكيل آقاي زنجاني هستيد ؟؟؟با خنده اي گفتم :نواب صفوي هيچگاه وكيل متهم نفتي نخواهد شد.
 
 
 
 
احمد نواب صفوی


ای پدر ای با دل من همنشین
ای صمیمی ای بر انگشتر نگین

ای پدر ای همدم تنهائیم
آشنایی با غم و شیدائیم

ای طنین نام تو بر گوش من
ای پناه گریه ی خاموش من

همچو باران مهربان بر من ببار
ای که هستی مثل ابر نو بهار

در صداقت برتر از آیینه ای
در رفاقت باده ای بی کینه ای

ای سپیدار بلند و بی پایدار
می برم نام تو را با افتخار

هر چه دارم از تو دارم ای پدر
ای که هستی نور چشم و تاج سر

رحمت بارانی روشن تبار
مهربانی از تو مانده یادگار

ای پدر بوی شقایق می دهی
عاشقی را یاد عاشق می دهی

با تو سبزم، گل بهارم، ای پدر
هر چه دارم از تو دارم ای پدر

18 نفر اون روز در جکسون مردن 10 تا سفيد پوست 8 تا سياه پوست
وقتي خدا طوفان مي فرسته توجهي به رنگ مردم نمي کنه.

The Help Movie| خدمتکاران 2011| تيت تيلور

 

 

توکو (با بازي ايلاي والاک) : اگه کار مي کني تا بتوني زندگي کني، چرا خودتو با کار کردن مي کشي؟!

The Good, the Bad, and the Ugly|خوب، بد، زشت 1966|سرجيو لئونه

 

 

 


نگهبان بیمارستان به راننده تاکسی : زندگی می چرخه؟

راننده : اِی ،می چرخه... می چرخونیم ... می چرخونن

نگهبان ( با خنده ) : سانتریفیوژه مگه؟


 

امروز| 1392| رضا میرکریمی

 

 

 


فاميل دور: کاشکي شعور هم مدرک داشت تا بعضيا به هواي مدرکش هم که شده ميرفتن يادش ميگرفتن!
 

همساده: آقو ايجوري که خيلي بدتر ميشد
آقاي مجري: همساده جان چطور مگه؟
همساده: آخه ايجوري بعضيا ميرفتن مدرک جعلي ميخريدن ديگه نميشد بيشعور بودنشون رو ثابت کرد!
فاميل دور: من ديگه حرفي ندارم..!

کلاه قرمزي | 1394

 

 

 

مارک هانا : تنها چيزي که بين تو و هدفت قرار گرفته داستان هاي مزخرفيه که براي خودت تعريف مي کني که چرا نميتوني به اونها برسي!
 


" The Wolf of Wall Street "

 

 

 


اينجوري بود که ريچارد پارکر، همدمِ درنده‌خوي من همدمِ ترسناکي که منو زنده نگه داشت
 

براي هميشه از زندگيِ من محو شد
من مثلِ يه بچه زار ميزدم
نه به خاطرِ خوشحالي از نجات پيدا کردنم که خوشحال هم بودم
گريه ميکردم چون ريچارد پارکر بدونِ هيچ تشريفات و خداحافظي منو ترک کرد
دلم رو شکست
ميدوني، حق با پدرم بود
ريچارد پارکر هيچوقت منو دوستِ خودش ندونست
بالاخره ما با هم بوديم ولي اون حتي پشتش رو هم نگاه نکرد ولي بايد باور کنم توي چشم‌هاش چيزي بيشتر از انعکاسِ خودم بود ميدونم. من حسش کردم
حتي اگه نتونم ثابتش کنم
ميدوني من خيلي چيزها رو جا گذاشتم خونواده‌ام، باغ‌وحش، هند، آنندي(دوست دخترم)
فکر کنم زندگي در نهايت همين رها کردن و فراموش کردنه ولي چيزي که بيشتر
از همه دردآوره اينه که فرصتِ خداحافظي کردن نداشته باشي
من هيچوقت به خاطرِ چيزهايي که از پدرم
ياد گرفتم نتونستم ازش تشکر کنم نتونستم بهش بگم بدون درس‌هاي اون هيچوقت نجات پيدا نميکردم
ميدونم ريچارد پارکر يه ببره ولي
کاش ميتونستم بهش بگم تموم شد. نجات پيدا کرديم"
ممنون که جونمو نجات دادي
دوست دارم ريچارد پارکر
تو هميشه توي قلبِ من ميموني هرچند من نميتونم با تو باشم

Life of pi| ژندگي پي 2012| انگ لي

 

 

 

سلين : مي دوني من اين اواخر کنجکاو بودم . اصلا کسي رو مي شناسي که تو يه رابطه شاد باشه ؟
جسي : آره معلومه . ميدوني من زوج هاي شادي رو مي شناسم . ولي فکر
مي کنم اونا به هم دروغ ميگن .
سلين : آره مردم مي تونن تمام زندگيشون رو با دروغ بگذرونن . مادربزرگ من با يه
نفر ازدواج کرده بود و من فکر مي کردم اون يه زندگي عاشقانه ساده داره ولي اون
به من اعتراف کرد که تمام زندگيش رو تو روياي مرد ديگه اي بوده که هميشه
عاشقش بوده . اون فقط سرنوشتش رو پذيرفته بود . اين خيلي غم انگيزه .
از اون طرف من از اين خوشم اومد که اون اينهمه شور و احساسات رو داشت که من
فکر نمي کردم داشته باشه .
جسي : من تضمين مي کنم اينطوري بهتر بود . اگه با اون مرده آشنا ميشد اون يارو
نهايتا نااميدش مي کرد .
سلين : از کجا ميدوني ؟ تو که اونا رو نمي شناسي .
جسي : مي دونم . مي دونم . مردم يه تصوير رمانتيک روي همه چيز مي ذارن .
اين اصلا بر اساس واقعيت نيست .

Before Sunrise - 1995

 

 


هاينکل(چارلي چاپلين):

يک ديکتاتور کلا براي مردمش ترسناک است، و ديکتاتور تنها از يک چيز مردم مي ترسد :

آگاهي!


 

ديکتاتور بزرگ|1940

 

 

 

خسرو شکيبايي: سلام
 

مسعود رايگان: سلام ديوونه ي حسين
شکيبايي:ديشب کربلايي شدم.
رايگان: اِ ؟خوب چي شد؟
شکيبايي:انگار آقا رو ديدم. خواستم بگم. ولي روم نشد. خواستم بگم اسير بودم، ديدم اون همه ي اهل بيتش به اسارت رفته. خواستم بگم جهاد کردم، ديد م جهاد من کجا؟ جهاد حسين کجا؟ خواستم بگم بچه م، ديدم دستم خالي بود.
دستم خيلي خالي بود.
با دست خالي چيکار ميتونستم بکنم؟

دست هاي خالي | 1385| ابوالقاسم طالبي

 

 

شلدون: ببخشيد جناب سروان هرناندز، آيا هيچ سر نخي از دزدي که همه زندگيمو به يغما برده پيدا کرديد؟
 

هرناندز: نه هنوز.
شلدون: شايد من بتونم کمک‌تون کنم. شرلوک هلمز هميشه ميگه وقتي همه موارد غيرممکن رو کنار بذاري، (حذف کني) موردي که باقي مي‌مونه حتما درسته حتي اگه احتمالش خيلي کم باشه! شما اينو امتحان کرديد؟
هرناندز  (با نگاهي عاقل اندر سفيه): خير!
شلدون: خب شايد عوض اينجا نشستن بهتر باشه بريد اينو امتحان کنيد... کتاباي بسيار زيادي به نام شرلوک هلمز هست ولي هيچ کتابي نديدم که به نام جناب سروان هرناندز باشه!

بيگ بنگ تئوري |2007| مارک سندراوسکي

 

 


آسيه: دنيا خيلي بزرگ شده، من تازگيا مجبور شدم از چند تا کوچه و خيابون جديد عبور کنم، شهر تهران خيلي بزرگ شده، شما نمي‌خواين شهر رو ببينين؟
 

مادر: من مال اين شهر نيستم، من مال تهران قديمم!
 

آسيه: ولي فکر کنم گردش براتون خوب باشه، شما بايد تغييرات اين شهر رو ياد بگيريد.... وگرنه يه روز توش گم ميشي.... واقعا هر روز تغيير مي‌کنه..... اگه يکي از همين روزا که درس ندارم ماشين رو از عمه‌ام بگيرم! باهام مياي تهران رو بگرديم؟
مادر: باشه ميام دختر جون، منو به گردش ببر، ولي به يه شرط، بيا باهم دنبال تهران قديم بگرديم!

کلاغ |1356| ‌بهرام بيضايي

 

 

 

زندگی را یادمان ندادند
نگفتند....
کسی که میخنده، بیغم نیست!
کسی که سکوت میکنه، لال نیست!
کسی که بهت دست میده، دوست نیست!
کسی که میبوستت،عاشقت نیست!
یادمان ندادند، زود قضاوت نکنیم....!!



گوسفندها فكر ميكنند كه چوپان دوستشان دارد اما نمیدانند كه چوپان دوست صمیمی قصاب است...


همیشه
از گرما ميناليم از سرما فرار ميكنيم!
درجمع،از شلوغي كلافه ميشويم و در خلوت،از تنهايي بغض ميكنيم!
تمام هفته منتظر رسيدن روز تعطيل هستيم و اخر هفته هم بيحوصله تقصير غروب جمعه است و بس!
هميشه در انتظار به پايان رسيدن روزهايي هستيم كه بهترين روزهاي زندگيمان را تشكيل میدهند:
مدرسه....
دانشگاه....
كار....
حتي در سفر همواره به مقصد ميانديشيم بدون لذت از مسير!
غافل از اينكه زندگي همان لحظاتي بود كه ميخواستيم بگذرند

 


آيا مشكل ما در فهم زندگيست؟؟؟
خیر
ما
"لذت بردن را یاد نگرفتهایم"
به دنبال خوشبختی در بیرون از ذهنمان میگردیم
بیایید به هم بیاموزیم از لحظاتمون لذت ببریم

 

خیلیها برای لذت بردن از زندگی ، گذشتهی خود را رها میکنند و میگویند: امروز انگار نخستین روز عمر منه!
اما من ترجیح میدهم که بگویم امروز آخرین روز از زندگی منه و میخواهم از لحظهلحظهی آن استفاده کنم گویی که فردایی در کار نیست ...



فریب مشابهت روز و شب ها را نخوریم
امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمیشود ...


آینده کتابیست که امروز مینویسی!
چیزی بنویس که در آینده از خواندن آن لذت ببری ...

 

 


فردا یک راز است برایش برنامهریزی کن اما نگران نباش.
دیروز یک خاطره بود لطفاً حسرتش را نخور.
ولی امروز یک هدیه است. پس قدرش را بدان.

 

خوشبختی ما در سه جمله است: تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی حیف که ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم :

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا