باران....

در شبان غم تنهايي خويش ،

عابد چشم سخنگوي توام.

من در اين تاريكي ،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام.

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من ،


گيسوان تو شب بي پايان،


جنگل عطرآلود.


شكن گيسوي تو ،


موج درياي خيال.


كاش با زورق انديشه شبي ،

 
از شط گيسوي مواج تو ، من


بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم.


كاش بر اين شط مواج سياه ،


همه ی عمر سفر مي كردم .

من هنوز از اثر عطر نفس هاي تو سرشار سرور،

 
گيسوان تو در انديشه من ؛


گرم رقصي موزون.


كاشكي پنجه من ،

 
در شب گيسوي پرپيچ تو راهي مي جست.


چشم من ، چشمهء زايندهء اشك ،


گونه ام بستر رود.


كاشكي همچو حبابي بر آب ،


در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود.


شب تهي از مهتاب ،


شب تهي از اختر،


ابر خاكستري بي باران پوشانده ،


آسمان را يكسر.


ابر خاكستري بي باران ، دلگير است .


و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت ، افسوس ! سخت دلگيرتر است.


شوق بازآمدن سوي توام هست ، اما...


تلخي سرد كدورت در تو ،


پاي پوينده راهم بسته.


ابر خاكستري بي باران ،


راه بر مرغ نگاهم بسته .


واي ، باران ؛ باران


شيشه ی پنجره را باران شست .


از دل تنگِ من اما ،


چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟!

آسمان سُربي رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور.

واي ، باران ؛ باران

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب ، روياي فراموشي هاست !

خواب ، را در يابم ،

كه در آن دولت خاموشي هاست .

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم .

و ندايي كه به من مي گويد :

"
گر چه شب تاريك است ؛ دل قوي دار، سحر نزديك است " .

دل من ، در دل شب ،

خواب پروانه شدن مي بيند.

مهر در صبحدمان داس به دست ،

خرمن خواب مرا مي چيند .

آسمان ها آبي ،

پر مرغان صداقت آبيست .

ديده در آينهء صبح تو را مي بيند .

از گريبان تو صبح صادق ،

مي گشايد پر و بال.

تو گل سرخ مني ،

تو گل ياسمني .

تو چنان شبنم پاك سحري؟

نه ، از آن پاكتري.

تو بهاري ؟

نه ، بهاران از توست

از تو مي گيرد وام ،

هر بهار ، اين همه زيبايي را.

هوس باغ بهارانم نيست ...

اي بهين باغ و بهارانم تو !

"
رنگ چشمان تو دنياي خيال "

پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز

مزرع سبز تمنايم را.

اي تو چشمانت ناز ،

در من اين سبزي هذيان از توست

گرمي چشم تو تخديرم كرد

حاصل مزرعهء سوخته برگم از توست .

زندگي از تو و مرگم از توست ....

وای باران ! باران!

شيشه ی پنجره را باران شست.

از دل تنگ من اما.......... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟


تو بهاری؟

نه.

بهاران از توست.

هوس باغ و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو


حمید مصدق


حافظ