اینجا برای از تو نوشتن ، هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن، مرا کم است
اِکسیر ِمن! نه اینکه مرا شعر ِ تازه نیست من از" تو" می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال؛ ولی این کَفاف نیست در شعرِ من ،حقیقتِ یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های من شود چیزی شبیه عطرِ حضور شما کم است
گاهی ترا کنار خود احساس می کنم... اما چقدر دلخوشی خوابها، کم است
"خونِ" هر آن غزل که نگفتم... به پای توست آیا هنوز آمدنت را "بها" کم است؟؟!!! ................ ............................................ ............... بگذارید اگر هم نه بهاری.... باشم شاعر سوخته گلهای صَحاری... باشم
میتوانم که خودم را بسُرایم...هرچند نتوانم که همانند قناری ... باشم
معنی پیر شدن، ماندنِ مردابی نیست پیرم.....اما بگذارید که جاری... باشم
کاری از پیش نبردم همه ی عمر، ولی شاید این لحظه ی نایافته "کاری"... باشم
همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست نپَسَندید که در " لحظه شُماری"... باشم
همه ی درد من اینست که می پندارم دیگر ای دوستِ من! دوست نداری "باشم"
مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی است کاش شایسته ی این خاکسپاری ... باشم