دوست خوبم پارسای عزیز، مطلبی رو گذاشت که با اجازه اش کامل میکنم... ممنون پارسا جان
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم... صید افتاده به خونم
تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
قطرهای اشک فرو ریخت ز چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم... تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم
.
.
.
بی من از کوچه گذر کردی و... رفتی
بی من از شهر سفر کردی و... رفتی
چون در خانه ببستم... دگر از پای نشستم...
گوئیا زلزله آمد.... گوئیا خانه فرو ریخت سر من...
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم...
تا خم ِ کوچه به دنبال تو لرزید نگاهم...
تو ندیدی... نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی...
چون در خانه ببستم........
تو همه بود و نبودی...
تو همه شعر و سرودی...
چه گریزی زبر من که ز کویت نگریزم.
گر بمیرم ز غم دل، من و یک لحظه جدایی...
نتوانم.... نتوانم....