محکوم...


  دختــر بودن تاوان دارد...

بزرگ می شوی....عاشق می شوی...

دل می بندی...

تنت رابرایش عریــــان می کنی...

نه از روی هوس ...

بلکه از روی عشق...

وقتی دلش را زدی، می رود...

و تـــو می مانی و خودتــــ ...

آن زمان تو یک هــــــــــرزه ای.....

و او...

فقط کمی دختــــــر بازی کرده .....

***
به جرم دختـــــــر بودن .... محکومیم....

بانو....

کـــور بــاش بانـــو...

نـگاه کـه مـی کنـی، مـی گوینــد: نـخ داد!

عـبوس بــاش بانــــو...

لبــخند کـه مـیزنـی، مـی گـوینــد: پـا داد!

لال بــاش بانــــو...

حـرف کـه مـی زنـی، مـی گوینــد: جـلوه فـروخـت!

شـاید دسـت از سـرمان بردارنـد ،

شاید...!!!!!!!!!

پ.ن: ممنونم از دوست خوبم... خیلی قشنگه حیفم میاد نذارمش تا همه بخونن...آخه بعضیا کامنت هارو نمیخونن       نوشته ی: تکین

تاسف باره...

متاسف شدم وقتی مردی مُرد...!!

هنگامی که زنـش را ، در آغوش غریبه ای روی تـخت دید...

متاسف شدم وقتـی ، زنی شوهرش را دوست نـداشت ، اما بچه دار شد...!!

متاسف شدم وقتی ،پسری معشوقش را به خاطـر پول ،از دسـت داد...!!

متاسف شدم وقتی ، مردی ناموسش را ، به خاطـر مواد، به حراج گذاشت...!!

متاسف شدم... شدم... شدم... 

تا همه چیز برایـمـ دیگـر "عادی" شد..!

زیباترین مخلوق حق....

تو زن شدی...

نه برای در حسرت ماندن ِ یک بوسه... 

برای خلق ِ بوسه هایی از جنس ِ آرامش...

 تو زن نشدی...که هم خوابِ آدم های بی خواب شوی... 

زن شدی تا برای خوابِ کسی رویا شوی... 

تو زن نشدی...که در نهایت، حسرتِ آغوش عاشقانه ای را داشته باشی... 

زن شدی تا آغوشی در تنهاییش، عاشقت باشد...

من زنم...

من یک زنم .

هر چقدر هم که ادای محکم بودن را دربیاورم ،

هر چقدر هم که ادای مستقل بودن ،

اینکه " ممنون ! خودم از پسش برمی آیم . "

باز هم ته ِ تهش

به آن سینه ی پهن ِ مردانه ات نیاز دارم ؛

به دست هایت حتی ...

نمی دانی چه لذتی دارد وقتی تو از خیابان ردم می کنی !

نوشته ی : تکین

مـــــــــــــرد....

مـــذکر عزیــــز : " مـــــ♥ــــرد " بـــاش !

زمیــــن به مــــرد بودنـ ــــت نیــــاز داره !

مــــرد باش ؛ نـــه فقط با جســ♥ــمت !

مـــــرد بــــاش با نگــــاهت ، با احســ♥ــاست ، . . . !

مردونه حــــــرف بزن ، مــــ♥ـــــردونه بخنــــــد ، مردونه گریــــــه کن ،

مــــــردونه عشـــ♥ـــق بورز ، مردونه ببــــــــخش ، . . . !

مرد بــــــاش و هیچ وقت نامـــ♥ــردی نکن ؛

مخصوصـــــا در حق کســـــی که باورت کـــ♥ـــرده

و بهـــــت تکیـــــه کرده....


پ.ن: بی هیچ دست کاری و ویرایشی....ممنون دوست عزیز                     نوشته ی: تکین

روسپی...

راستی روسپی!

 از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین ِ من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد، رگِ غیرتِ اربابان بیرون می زند؟

 اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
...
مگر هردو از یک تن نیست؟

بفروش ! تنت را حراج کن…

 من در دیارم کسانی را دیدم که دین ِ خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان...

شرفت را شـُـــکر که اگر میفروشی، از تن می فروشی نه از دین.

.

.

.

فاحشه را خدا فاحشه نکرد..

آنانی که در شهر نان قسمت می کردند... او را لنگِ نان گذاشتند،

 تا هر وقت که خود لنگِ هم آغوشی ماندند،

 به تکه نانی بخرندش......

ممنوع...

نمیدونم چرا اینو اینجا میذارم

اصلا نمیدونم این حقو دارم بی اجازه از صاحبش بگم یا نه....

به دلم نشست... بازم میذارم پای سادگی دلم.....


ساده می خندی ....

و دل ِ من سخت زیر و رو می شود....

مجازاتش پای خودم....

دلم آغوش ِ ممنوع ِ تو را می خواهد...

.

.

.

این روزها دلم یک تفریح ِ ناسالم می خواهد...

مثل ِ فکر کردن به تو...

مثل ِ آغوش ِ تو...

چرا آخه...؟؟؟!!!

داستان داریما... والا

وبلاگ همه رو میتونم باز کنم جز وبلاگ خودم...

شیطونه میگه بزنم بپوکونم نت رو

الان اینجوریم.... و اینجوری... و اینجوری... و اینجوری... و اینجولی...

اما ته ته تهش اینجوریم.... و اینجوری... و اینجوری.. و البته اینجوری

مرسی عزیز مهربونم....

پ.ن: دوستای گلم که میتونین وبم رو باز کنین بهتون تبریک میگم

 

بی تو....

دوست خوبم پارسای عزیز، مطلبی رو گذاشت که با اجازه اش کامل میکنم... ممنون پارسا جان

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم... صید افتاده به خونم
تو چه سان می‌گذری غافل از اندوه درونم
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
قطر‌ه‌ای اشک فرو ریخت ز چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم... تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم

.

.

.

بی من از کوچه گذر کردی و... رفتی

بی من از شهر سفر کردی و... رفتی

چون در خانه ببستم... دگر از پای نشستم...

گوئیا زلزله آمد.... گوئیا خانه فرو ریخت سر من...

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم...

تا خم ِ کوچه به دنبال تو لرزید نگاهم...

تو ندیدی... نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی...

چون در خانه ببستم........

تو همه بود و نبودی...

تو همه شعر و سرودی...

چه گریزی زبر من که ز کویت نگریزم.

گر بمیرم ز غم دل، من و یک لحظه جدایی...

نتوانم.... نتوانم....

فریب...

نه اسمش عشق است...

نه علاقه ....

نه عادت....

فریب ِ محض است... دلتنگ کسی باشی که...

 دلش با تو نیست...!!!

سکوت تلخ

نیازم دیگر نه آغوش است ...

نه دستانت...

 نه لبانت...

 نه چشمانت...

با یک فنجان  سکوتِ تلخ، فرو می برم حماقتم را که...

 " دوستت داشتم"...

مسافر کوچولو

از سیاره ای دور ِ دور ِ دور ِ   دور با تو حرف می زنم...

کجا بردی دل ِ بی صاحبِ مرا؟؟؟

مناجات...

دوست عزیز دیگه ام محبت کرد اینو برام گذاشت.... خیلی زیبا بود عزیز...

الهی دانایی ده که در راه نیفتیم
بینایی ده که در چاه نیفتیم
بگشای دری که در گشاینده تویی
بنمای رهی که رهنماینده تویی
من دست به هیچ دستگیری ندهم
که ایشان همه فانی اند و پاینده تویی
الهی !!!
مکش این چراغ افروخته را
و مسوزان این دل سوخته را
و مران این بنده نوآموخته را
و مدر این پرده نو دوخته را
از نفس بدم رهاییم ده یارب !
از قید خودم رهاییم ده یارب!
بیگانه ز آشنا و خویشم گردان
یعنی به خود آشناییم ده یارب !
خداوندا !!!
قسم بر اخترانت... به حق و حرمت پیغمبرانت
به راز غنچه نشکفته در باغ
به درد لاله بنشسته با داغ
به پاکی زلال چشمه ساران
به عمر کوته یک قطره باران
به صیدی مانده از ره در کویری
جدال سرنوشتی با اسیری
به عشقی بی مراد و بی سرانجام
به خون آغشتگان دشت بی نام
خداوندا !!!
قسم بر پاکبازان
مرا زین خود پرستی ها رها کن
چنان اندیشه ای بر من عطا کن
که تقدیری که از آن ناگریزم
توانم جبر و قهرش را پذیرم
و با عزمی چنان پیگیر بخشم
که نا تقدیر را تغییر بخشم
توانایی ده ای بانی تقدیر
که بشناسم ز هم تقدیر و تدبیر

 

دنبال مقصریم؟؟؟

تقصیر کسی نیست ...

 رسم دنیا اینه...

 نباشی از یاد میری...

کم باشی دیده نمی شی...

معمولی باشی بعد یه مدت کهنه می شی...

زیاد هم که باشی زیادی می شی...

 تقصیر کسی نیست... رسم دنیا اینه

رفتی خدا به همرات ...

دلم گرفته....

همه ی متن هام رو مرور می کنم....

دفترمو زیر و رو می کنم....  

اما هرچی می گردم نمیتونم یه چیزی پیدا کنم که آتیش دلمو خاموش کنه...

پیدا می کنم اما اونی نیست که منو آروم کنه....

 تعبیر همه ی حرفام به تو میرسه...

همه ی جمله ها از تو میگه..

از تویی که آروم اومدی... آروم هم رفتی....

تویی که با اومدنت هیچی نیاوردی اما وقتی رفتی همه چی رو بردی..

دنیام خالی شده... آخه مگه تو چند نفر بودی بی انصاف...؟؟؟

باز هم سکوت می کنم...

انگار از این دنیای لعنتی فقط همن یک قلمشو یاد گرفتم...

سُکـــــــــُـــــــــــــــــــــــــــــــــــوت

 و باز هم... سکوت 

مستانه - ۲۶/۶/۹۲

***

روزهای سختی رو میگذرونم.

وقتی  که نیستی همه چیز تنگ

میشود...نفسم...دنیایم...دلم......

کفرنامه... کارو

خیلی وقت بود می خواستم این شعرو بنویسم و بذارم... بازم دوست عزیزم شرمنده ام کرد و برام اینو کامنت گذاشت

دیگه کم کم باید نوشته های دوستمو بذارم خدایی خیلی ماهه دوست عزیزم......ممنونم مهربونم

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم، اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی...
لباس فقر را پوشی...
غرورت را برای ‌تکه نانی...
به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌...
و شب آهسته و خسته...
تهی‌ دست و زبان بسته...
به سوی ‌خانه باز آیی...
زمین و آسمان را کفر می‌گویی...
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان...
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی...
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری...
و قدری آن طرف‌تر...
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌...
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد...
زمین و آسمان را کفر می‌گویی...
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌...
ز حال بندگانت با خبر گردی...‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت!!
خداوندا تو مسئولی.....
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن...
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...

صبر سنگ.....

باز هم دوست عزیزم شرمنده ام کرد و یه کامنت بسیار زیبا گذاشت.. واقعا حیفم میاد شما از خوندن این متن عالی بی نصیب بمونین... تقدیم به همه ی شما خوبان...

روز ِ اول پيش ِ خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز ِ دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد...
روز ِ سوم هم گذشت اما
بر سر ِ پيمان خود بودم
ظلمتِ زندان مرا مي كشت
باز زندانبان ِ خود بودم...
آن من ِ ديوانه ی عاصي
در درونم هاي و هو مي كرد
مشت بر ديوارها مي كوفت
روزني را جستجو مي كرد...
در درونم راه مي پيمود
همچو روحي در شبستاني
بر درونم سايه مي افكند
همچو ابري بر بياباني...
مي شنيدم نيمه شب در خواب
هاي هاي گريه هايش را
در صدايم گوش مي كردم
درد ِ سيال صدايش را...
شرمگين مي خواندمش بر خويش:
از چه رو بيهوده گرياني ؟
در ميان ِ گريه مي ناليد :
دوستش دارم نمي داني ؟...
بانگ ِ او آن بانگ ِ لرزان بود
كز جهاني دور بر مي خاست
ليك درمن تا كه مي پيچيد
مرده اي از گور بر مي خاست...
مرده اي كز پيكرش مي ريخت
عطر ِ شورانگيز ِ شب بوها
قلبِ من در سينه مي لرزيد
مثل ِ قلبِ بچه آهوها...
در سياهي پيش مي آمد
جسمش از ذراتِ ظلمت بود
چون به من نزديكتر مي شد
ورطه ی تاريكِ لذت بود...
مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان ِ روياها
زورق ِ انديشه ام آرام
مي گذشت از مرزِ ِ دنياها...
باز تصويري غبارآلود
زآن شبِ كوچك ‚ شبِ ميعاد
زآن اطاق ِ ساكتِ سرشار
از سعادت هاي بي بنياد...
در سياهي، دستهاي من
مي شكفت از حس ِ دستانش
شكل ِ سرگردانی ِ من بود
بوي غم مي داد چشمانش...
ريشه هامان در سياهي ها
قلب هامان ميوه هاي نور
يكديگر را سير مي كرديم
با بهار ِ باغهاي دور...
مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها
زورق ِ انديشه ام آرام
مي گذشت از مرز ِ دنياها...
روزها رفتند و من ديگر
خود نميدانم كدامينم
آن من ِ مغرور ِ سرسختم
يا من ِ مغلوبِ ديرينم ؟...
بگذرم گر از سر پيمان
مي كـُشد اين غم، دگر بارم
مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم...

شعر طنزززززززززز

با اینکه دوست نداشتم بازم طنز بذارم اما این یه بارو تحمل کنین.... قول میدم پست بعدی بنابر تقاضای دوست عزیزی که خواستن جملات عاشقانه باشه، یه پست تووووپ باشه از جملات عاشقانه... مرسی که همراهم هستین.....

معشوق من زيباست مثل عنتري كه...
در مي روم از دست او مثل خري كه...

يك مانتوی خفاشي و دو كفش چرمي
يك بيني و يك مشت مو! يك روسري كه...

با چشمهاي جالب انگيز خمارش
و چيزهاي بي حياي ديگري كه...

نه خانه مان مي آيد و نه جاي ديگر
چه فايده دارد عزيزم دلبري كه...

وقتي كه پولي در بساطم نيست اوّل
له مي كند من را شبيه خاوري كه

ترمز بريده باشد اما بعدش آرام
مي گويدم پيتزا برايم مي خري كه!

هر روز مي آيد كنارم مي نشيند
اوّل سلام و بعد رقص بندري كه

با بوســه هاي آبـدار بعـد يعنـي
مامان خوبم خواسته انگشتري كه...!!

از دست او يك لحظه هم راحت ندارم
از دست او و مادر بدترتري! كه...

حالا خودش بس نيست خواهرهاي نازش:
صغري و كلثوم و منيژه و پري كه

هر روز مي آيند دانشگاه با من
دنبال پيدا كردن آن شوهري كه...

بورس مداد و ريمل و ماتيك و رُژ تا
خود را بيندازند به يك مشتري كه...

مي ترسم از روزي كه فردايي ندارد
روزي كه بنشينم درون محضري كه

ما را به عـقـد دائم هم دربـيارد
خوابيدن با او درون بستري كه...

و بدتر از آن چند ماه بعد يعني
آوردن يك بچّه ی كاكل زري كه...

ديگر «عروسي» كار ازمابهتران است!
مرد كهن مي خواهد و گاو نري كه...

 

 

برای فاطمه ی عزیزم

امروز از یکی از دوستای خوبم اجازه گرفتم تا عکس نازنینشو بذارم اینجا... مرسی که بهم اجازه دادی مهربونم

مطلبی که نوشتم شاید شرح این عکس نباشه اما یه خاطره میشه واسه سال های دور که اگه عمری باشه و بودم با دیدنش یاد روزهای خوب با هم بودن و مهربونیای بی پایانش بیفتم

پاکی و صداقت وجود این دلبندم با هیچی و هیچی عوض کردنی نیست... همیشه سالم و سلامت و سربلند باشی جیگرطلای من.... فاطمه جونم

وقتی خاطرات  آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر عکس میشه. اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی...

انعکاس....

این پست رو یکی ازدوستان عزیز، برام کامنت گذاشت... دیدم خیلی زیباست گذاشتم تا شما هم بخونید... مطمئنم خوشتون میاد.... ممنونم مهربونم

 در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی ِ انتظارم رویید.
خودم را در پس ِ در، تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن، تهی ِ نگاهم را پر کرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همه ی شباهتم را، در ناشناسی ِ خود گم کرد.
پس من کجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه، همه ی خلوت ها را به هم می زد
و در پایان، همه ی رویاها، در سایه ی بهتی فرو می رفت.
من در پس ِ در، "تنها" مانده بودم.
همیشه خودم را در پس ِ یک در، تنها دیده ام.
گویی وجودم در پای این در، جا مانده بود،
در گنگی ِ آن ریشه داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟
در اتاق ِ بی روزن، انعکاسی سرگردان بود
و من در تاریکی خوابم برده بود.
در ته خوابم، خودم را پیدا کردم
و این هشیاری ، خلوتِ خوابم را آلود.
آیا این هشیاری، خطای تازه ی من بود؟
در تاریکی بی آغاز و پایان ِ فکری، در پس ِ در، تنها مانده بودم.
پس من کجا بودم؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم.
همه ی وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:
آیا من سایه ی گمشده ی خطایی نبودم؟
در اتاق ِ بی روزن
انعکاسی نوسان داشت.
پس من کجا بودم؟
در تاریکی ِ بی آغاز و پایان ِ بهتی، در پس ِ در، "تنها" مانده بودم....

یه کم بخندیم....

سلام عزیزان من

الان موندم پست چی بذارم.... عارفانه باشه... عاشقانه باشه... فلسفی باشه... طنز باشه

اها.... طنز می ذارم... همین خوبه خسته شدین از بس تو وب های دیگه حرفای عاشقانه خوندین

خب...... اها... اینارو داشته باشین تا بعد........

ﺑﺎﻍﻭﺣﺶ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮﯼ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺷﺪ:
ﺑﺎﺯﺩﯾﺪﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻏﺬﺍ ﻭ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺠﺪﺩا ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺍﻋﻼﻡ ﺷﺪ: ﺑﺎﺯﺩﯾﺪﮐﻨﻨﺪﻩ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻐﺬﯾﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ !
ﺍﯾﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ.

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ :
ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻋﺰﯾﺰ ﺧﻮﺍﻫﺸﻤﻨﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﮕﯿﺮﯾﺪ !

(جک بلند !)
ﺳﻪ ﺗﺎ ﺯﻥ ﺗﻮﯼ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺳﻪ ﺗﺎﺷﻮﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻬﺸﺖ!
ﺩﻡِ ﺩﺭِ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮔﻔﺖ:
ﺷﻤﺎ ﺁﺯﺍﺩﯾﺪ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﮑﻨﯿﺪ ، ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ : ﺭﻭﯼ ﺍﺭﺩﮎ ﻫﺎ ﭘﺎ ﻧﺬﺍﺭﯾﻦ!
ﺯﻧﻬﺎ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮﯼ ﺑﻬﺸﺖ.
ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺳﺮﺳﺒﺰ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﺩﮎ ﺑﻮﺩ!
ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺯﻥ ﭘﺎﺵ ﺭﻓﺖ ﺭﻭﯼ ﯾﻪ ﺍﺭﺩﮎ ﻭ ﻟﻪ ﺷﺪ
ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻗﯿﺎﻓﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺗﻮ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺭﻭ ﻧﻘﺾ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻨﺒﯿﻬﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺑﻤﻮﻧﯽ
ﻓﺮﺩﺍی ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ، ﺯﻥ ﺩﻭﻡ ﭘﺎﺵ ﺭﻓﺖ ﺭﻭﯼ ﺍﺭﺩﮎ ﻭ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﺯﺷت ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺗﻮﺍﻡ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺭﻭ ﻧﻘﺾ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺑﻤﻮﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻨﺒﯿﻪ
ﺯﻥ ﺳﻮﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﺣﻮﺍﺳﺸﻮ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭘﺎﺷﻮ ﺭﻭﯼ ﺍﺭﺩﮎ ﻫﺎ ﻧﺬﺍﺭﻩ!
ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭗ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﻭﻣﺪ ! ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﭘﯿﺶ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺑﻤﻮﻧﯿﺪ
ﺯﻥ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻋﻤﺮﺵ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺫﻭﻕ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﻭﺍﺍﺍﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭘﺎﺩﺍﺷﻢ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ..!
ﻣﺮﺩﻩ ﮔﻔﺖ : ﻣﻨﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ! ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺍﺭﺩﮎ ﺭﻭ ﻟﻪ ﮐﺮﺩﻡ :))

 

 چند روز پیش تا تو تاکسی نشستم دیدم دوست پدرم عقب تاکسی نشسته، به روی خودم نیاوردم که دیدمش.
5 دقیقه بعد اومد کرایه رو حساب کنه و گفت: آقا 2 نفر حساب کنین لطفاً!
من بسی خجالت زده دستشو گرفتم و کلی باهاش کشتی گرفتم که: توروخدا شرمنده نکنین! آخه این چه کاریه و این حرفا...
بعد اینکه پولو داد دوباره یک کرایه دیگه هم حساب کرد و گفت: این هم مال این آقا!
تازه فهمیدم دفعه اول کرایه خودش و پسرش رو حساب کرده بود!
یعنی با آفتابه دوغ بخوری اینجوری خیط نشی جلو ملت.