با آن ها که بالای دیوار نشسته اند....

نان از سفره و کلمه از کتاب،

چراغ از خانه و شکوفه از انار،

آب از پیاله و پروانه از پسین،

ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته اید،

با رویاهامان چه می کنید!

........

ما رویا می بینیم و شما دروغ می گویید...

دروغ می گویید که این کوچه بن بست و آن کبوتر ِ پربسته، 

بی آسمان و صبوری ِ ستاره بی سرانجام است.

ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و از رود ِ زَمهریر خواهیم گذشت.

ما می دانیم آن سوی سایه سار ِ این همه دیوار، 

هنوز علایمی از عطر علاقه و

آواز ِ نور و کرانه ی ارغوان باقی ست.

سرانجام روزی از همین روزها بر می گردیم،

پرده های پوسیده ی پر سوال را کنار می زنیم

پنجره تا پنجره... مردمان را خبر می دهیم

که آن سوی سایه سار ِ این همه دیوار،

باغی بزرگ از بلوغ ِ بلبل و فهم ِ آفتاب

و نم نم  ِ روشن ِ باران، باقی ست.

......

ستاره از آسمان و باران از ابر، 

دیده از دریا و زمزمه از خیال، 

کبوتر از کوچه و ماه  از مغازله،

رود از رفتن و آب از آواز آینه گرفته اید،

با رویاهامان چی می کنید؟

......

ما رویا می بینم و شما دروغ می گویید

دروغ می گویید که فانوس خانه شکسته و 

کبریت حادثه خاموش و مردمان در خواب گریه اند.

ما می دانیم آن سوی سایه سار این همه دیوار،

 روزنی روشن از رویای شب تاب و ستاره روییده است.

سر انجام روزی از همین روزها،

دیده بانان بوسه و رازداران دریا می آیند.

خبر از کشفِ کرانه ی ارغوان و آوزا نور و عطر ترانه می آورند.

...... 

حالا بگو که فرض سایه از درخت و "ری را "را از من

خواب از مسافر و "ری را "را از تو

بوسه از باران و "ری را "را از ما

ریشه از خاک و غنچه از چراغ نرگس گرفته اید،

با رویاهامان چه می کنید؟!


سیدعلی صالحی

فقط بخاطر تو....

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،

خدا هست.

زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.

زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .


راستش نمیدونم چرا حس پست گذاشتنم نمیومد... بلاگفا هم حسمو تشدید کرد اساسی...

می نویسم بخاطر تو... تویی که هیچگاه خاطرم را نخواستی....

..........

فاصله تان را با آدم ها حفظ کنید.....

آدم ها یهو ترمز می کنن....

و....

شما میشوی " مقصر....."

عشق حقیقی...

" موسی مندلسون" پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدی بسار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشتش داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست اشتنی به نام " فرومنتژه" داشت. موسی در کمال نا امیدی، عاشق آن دختر شد ولی فرمنتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده ی او منزجر بود.

زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر از زیبایی ، حقیقتا به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابدا به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد..

موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید: آیا می دانید که عقد انسان ها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد ، گفت: بله... شما چه عقیده ای دارید؟

موسی گفت: من معتقدم که خداوند در لحظه ی تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند گفت: "همسر تو گوژپشت خواهد بود."

درست در همان جا و همان موقع، من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم: " اوه! خداوندا !!! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است.لطفا آن قوز را به من بده و هرچه زیبای است را به او عطا کن."

فرومنتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.....

او، سال های سال، همسر فداکار " موسی مندلسون" بود....

یاریم کن معبود من....

با مداد رنگی هایم
یاد ِ خوب ِ آمدنت را نقاشی كرده ام

و جاده ی سفید ِ رفتنت را خط خطی ....

روز تولدم را سیاه و روز مرگم را... 
واژه هایی كه نقش می بندند 
روی كاغذ 
برایم بی رنگند! 
و نفَس هایی كه حبس می شوند درون حنجره ام ، بی حرفِ " آه "... 
" دوســـــــــــــــــــــت دارم بمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم " 
تا دیگر 
پذیرای غم و اندوه نباشم 
شوره زار قلبم محتاج باران است 
خدایــــــــــــــــــــــــــا بگو باران ببارد ... 
و باز هق هق گریه، این آهنگِ بی كلام 
و 
.....
تكرار، اجازه ی سخن نمی دهد 
ساكت و خاموش پی چیزی می گردم، 
كه سالهـــــــــاست زیر خروارها برگِ رز ِ  سفید، پنهان شده بود ... 
تا حال از خود پرسیده ای ؟ 
سرنوشتم را تا كدامین معبد بی نام خواهی برد ؟! 

گناهم چیست ؟ 
كه این گونه در این زندان اســـیرم 
بـــــــــــــــــار ِ غـــــــــــــم ، سنگین 
و طاقت فرساست 
یاریم كن 
یاریم كن...

مرسی بهترینم.....

سکوت....

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند،


رویاهایش را آسمان ِ پرستاره نادیده می گیرد،


و هر دانه ی برفی، به اشکی نریخته می ماند.


سکوت سرشار از سخنان ناگفته است


از حرکات ناکرده


اعتراف به عشق های نهان و


شگفتی های بر زبان نیامده


در این "سکوت" حقیقت ما نهفته است


حقیقت من و تو ......

شادروان احمد شاملو

تنهــــــــــــــــــــــــایی...

تنهاییم را با تو قسمت می کنم،سهمِ کمی نیست

گسترده تر از عالم  ِتنهایی من،عالمی نیست


غم، آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلهارا

بر سفرهءرنگینِ خود بنشانمت،بنشین،غمی نیست


حوای من!بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت،"آدمی" نیست


آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان ِمردگانم، همدمی نیست


همواره چون من،نه!فقط "یک لحظه" خوبِ ِمن!بیندیش

لبریزی از گفتن..ولی در هیچ سویت،محرمی نیست


من قصدِ نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم،شبنمی نیست


شاید به زخم ِمن که می پوشم ز چشم ِشهرآن را

در دستهای بی نهایت مهربانش،مرحمی نیست


شاید و یا شاید،هزاران ِ شاید دیگر...اگرچه

اینک به گوش ِانتظارم،جز صدای مبهمی نیست

دکلمه: پرویز پرستویی

 

به سلامتـــــــــــــــــــــــــــی....

اول همه سلامتی حسن فتحی(خدا رحمتش کنه)...حتما همه شنیدینش:

صلوات برای سلامتی امیرعلی...

ما کاری به حکم نداریم... حکم ِ رو کاغذ مالِ مَحکمه اس...

اصلیت حکم مال خداست که "ما" و "من" ــِش ریخته و گل ریزون می کنیم واسه کسی که آزاد میشه از این چاردیواری.... که همه ی دنیا چاردیواریه...

کلام مرتضی علی... یه مرد که واسه شرف و ناموسش، 12 سال رو کشیده، وجدانش بالاتر از این پولاس که کاغذیه...

سلامتی سه تـَـن... ناموس و رفیق و وطن...

سلامتی سه کـَــس... زندونی و اسیر و بی کـَـس...

سلامتی آزادی....

سلامتی زندونیای بی ملاقاتی...

(غافلگیرمون کردی.....)

سه سال از اون وداع تلخ میگذره ولی هنوز طنین گرم صدات تو گوشمه که میگفتی:

قهر کردی؟حرف که میزنی؟!
و بعد صدات رو میبردی بالا: "اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی با کسی حرف نزنه"(   سلامتی خسرو شکیبایی...)

سلامتی اون صبحی که وقتی بیدار شدی خودشو بغل کرده باشی نه یادشو....


سلامتی اون بوسه های کوچه پشتی که به مقدس بودنشون قسم می خورم.....


سلامتی اونایی که تو خیالمونن اما بی خیالمونن.....


سلامتی دریا نه واسه بزرگیش واسه یکرنگیش......


سلامتی کسی که دیگه بهش زنگ نمی زنم اما اگه بفهمم خطش خاموشه دق می کنم.....


سلامتی گرگ که میدونه چوپان واسه تنهاییشه که دروغ میگه نه واسه دروغگوییش.....


سلامتی اونایی که مردن زیر آواری که یه روزی فکر میکردن تکیه گاهشونه.......


سلامتی دوستایی که نه دنیا عوضشون میکنه نه من با دنیا عوضشون می کنم......


سلامتی کافری که همه را به کیش خود می بیند نه مومنی که خود را از همه بهتر می بیند.....


سلامتی اونایی که هزار خاطرخواه دارن اما دلشون گیر یه بی معرفته.......


سلامتی اونایی که جرات دارن و میگن نمی خوامت نه اونایی که میگن:" می دونی تو لایق بهتر از منی".....


سلامتی اونایی که قلبشون یه ویلای اختصاصی برای یه نفره نه یک هتل بی ستاره برای هر رهگذر......


سلامتی اونی که وقتی بغلش کردم تنم لرزید... نه واسه عشق... نه از خوشحالی... بلکه واسه فردایی که بدون اونه.......


سلامتی اونی که با ما "راه " نیامد ولی برای دیگران "دوید".......


سلامتی کاج که تو چله زمستون ذات سبزشو نشون میده وگرنه تو تابستون هر علف هرزه ای سبزه.......


سلامتی رفیقی که روز قیامت فقط زمین ازش شاکیه اونم بخاطر سنگینی معرفتش.........

 

سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :
اون رفیــــــــــــــــق منه .......
وقتی باختم گفت : من رفیــــــــــــقتم ......

 

سلامتی کلاغ که آزادی رو به زیبایی ترجیح داد!!!!!


سلامتی درياچه اروميه... 
نه بخاطر اينكه مظلوم هست. فقط به خاطر اينكه هيچ وقت اجازه نداد كسي توش غرق بشه...


 سلامتی لرزش دست های پیر پدر ......


سلامتی نیمکت آخر کلاس که زمانی عالمی داشتیم..........

  

سلامتی اون قدیما وقتی بچه بودیم غم بود، ولی کم بود.....

 

سلامتی اونایی که اعتقادات مذهبیشونو فقط تو دل خودشون نگه میدارن و به بقیه تحمیل نمیکنن......... سلامتی اونایی که اهل ریا کاری مذهبی نیستن.....


سلامتی عادل فردوسی پور که در برنامه 90 گفت : به دوستان نیروی انتظامی باید یادآوری کرد که میزان باید رای مردم باشد نه زور و قدرت!  


سلامتی اونایی که... 
درد  دل همه رو گوش میدن......
اما معلوم نیست خودشون کجا درد  دل میکنن...

  

سلامتی اونایی که به ظاهر آرومن ولی توی دلشون سونامی هست.....


سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دائمیه.....


کمپوت باز کردیم بخوریم ، به مامانم میگم : مامان فکرکنم مزه اش عوض شده ...میگه : آره. میگم : بریزمش دور ؟ میگه : نه بزار تو یخچال بابات میاد میخوره !!!!سلامتی همه باباها....


سلامتی اونايی که بی کسن ولی ناکس نیستن...


سلامتی اونایی که خدا رو با غول چراغ جادو اشتباه گرفتن. وقتی آرزویی دارن یادش میفتن....


سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند...


سلامتی همه باباهایی که رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامشونه...


سلامتی مادر که بخاطر ما هيكلش به هم خورد. 
بخاطر او که میهمانی های شبانه را با شب بیدار ماندن در کنار ما عوض کرد، پول کیفش را با پوشک بچه عوض کرد. 
سلامتی آن مادری که همه چیز را با عشق عوض کرد.....!


سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره
به راننده گفت :پول خرد ندارم واسه همه رو حساب کن....!


سلامتی طراح سوال المپیاد کامپیوتر: 
نام 5 سایت که فیلتر نیستند را ذکر کنید؟!!


سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره...


سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...


سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست...

سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن...


سلامتی اون رفتگری که تو این هوا داره به عشق زن بچه اش کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال در بیاره...


سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن...


سلامتی اونهائی که "دوست دارم" رو درک می کنند و اونو به حساب کمبودهات نمی ذارن...


سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه...


سلامتی کسی که هنوز دوسش داری ولی دیگه مال تو نیست...


سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم بیاد ، اولین کسی که از اون غذا دوست نداره خودشه...


سلامتی بیل! که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه...


سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره...


سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه...


سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برف و بارون میمونن، زنگ میزنن ولی هم دیگه رو ول نمیکنن...


گل آفتابگردان را گفتند: چرا شبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم. سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند...


سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوست دارن...


سلامتی اون دختری که حاضره زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه...


سلامتی کسی که وقتی بهش زنگ میزی…..خوابه، ولی واسه این که دلت رو نشکنه میگه:خوب شد زنگ زدی….باید بیدار میشدم...


سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه ی موهاش ریخته به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تیپ تری...


سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌ انگشت کوچیکه ی عشقم هم نیستی...


سلامتی دریا که همه با لبش خاطره دارن ...


سلامتی همه اوونایی که دلشون از یکی دیگه گرفته ولی برای اینکه خودشون رو آروم کنن میگن بخاطر غروب پاییزه...


سلامتی با ارزش ترین پول دنیا “تومن”. چون هم "تو" هستی توش، هم "من"...


 سلامتی اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه...


سلامتی اونایی که دوسشون داریم و نمیفهمن...!!! آخرشم دق میدن مارو !


سلامتی همه کلاس اولی ها که تازه امسال یاد میگیرن سلامتی درسته نه صلامتی....


سلامتی اون پسری که خواست آدم بشه ولی یه دختر اومد تو زندگیش و نذاشت( همیشه پای یک زن در میان است )....


سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن که شبیه باباهاشون بشن ، نه مثل جوونای امروز که ابروهاشونو نازک می کنن تا شبیه ماماناشون بشن...


سلامتی مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریفه به احترامش بازی نمی کنن...



سلامتی دوست خوبی که مثل خط سفید وسط جاده است، تکه تکه میشه ولی بازم پا به پات میاد...


سلامتی باغچه ای که خاکش منم، گلش تویی و خارش هرچی نامرده ....


سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه، میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه...


سلامتی نوشابه که خانواده داره و خیلی ها ندارن...


سلامتی سندباد که کل دنیا رو با شلوار کردی دور زد...


سلامتی اونی که می دونم اینقدر بامعرفته که بهم سر میزنه اما اینقدر غرور داره که کامنت نمی ذاره...


و در آخر... سلامتی دوست نازنینی که گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین…. چون یه دنیا آرزو با خودم به گور میبرم !!!!!

پ. ن: بهترین رو از نظر خودتون انتخاب کنین عزیزانم.....

***

هر لحظه بهانه ی تو را میگیرم

هر ثانیه با نبودنت درگیرم

حتی تو اگر به خاطرم تب نکنی

من یکطرفه، برای تو میمیرم

خدا کند ....

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من ِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش ِ چشم ِ خودت‌ 
کسی که سهم ِ تو باشد، به دیگران برسد 

چه می‌کنی‌،؟ اگر او را که خواستی یک عمر 
به راحتی کسی از راه، ناگهان برسد... 

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد 
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌... به آن برسد 

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند 
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد 

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌ 
که هق‌هق تو مبادا... به گوششان برسد 

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند 
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد 

خدا کند فقط این عشق از سرم برود 
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

زنده یاد نجمه زارع

'گفتگوهای کودکانه با خدا

 خدای عزیز...! به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی کنی...؟                  امی

خدای عزیز ...! شاید اگر هابیل و قابیل هرکدام یک اناق جداگانه داشتند، همدیگر را نمی کشتند... در مورد منو برادرم که موثر بوده.                 لادی

خدای عزیز...! اگر یکشنبه ، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفش های جدیدم رو بهت نشون میدم...         میگی

خدای عزیز...! شرط می بندم خیلی برایت سخت است که همه ی آدم های روی زمین را دوست داشته باشی. فقط 4 نفر عضو خانواده ی من هستند ولی من هرگز نمی توانم همچین کاری کنم....        نان

خدای عزیز...! در مدرسه به ما گفته اند که تو چکار می کنی. اگه تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام می دهد....؟          جین

خدای عزیز...! آیا تو واقعا نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است...؟          لولهی

خدای عزیز...! این حقیقت داره اگه بابام از همان حرف های زشتی که توی بازی بولینگ می زند، توی خانه هم استفاده کند به بهشت نمی رود...؟            آیشا

خدای عزیز...! آیا تو واقعا می خواستی گردن زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟             نورما

خدای عزیز...! چه کسی دور کشورها خط می کشد...؟       جان

خدای عزیز...! من به عروسی رفتم و آن ها در کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره...؟    نیل

خدای عزیز...! آیا تو واقعا منظورت این بوده که " نسبت به دیگران همانطور رفتار کنید که آن ها به تو رفتار می کنند" ؟ اگر اینطور باشد من باید حساب برادرم را برسم....      دلارا

خدای عزیز...! به خاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم.. اما چیزی که من به خاطرش دعا کردم ، یک توله سگ بود.....               جویس

خدای عزیز...! وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره ات گفت که از آدم ها انتظار نمی رفت بگویند. به هرحال امیدوارم به او صدمه نزنی.....        دوست تو اما نمیخوام اسمم رو بگم

خدای عزیز...! لطفا برام یه اسب کوچولو بفرست. من قبلا هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی درباره اش پرس و جو کنی......          بروس     

خدای عزیز...! من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با این همه مو در تمام بدنش...             تام

خدای عزیز...! برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون هم دم می دادی ها...!         دنی

خدای عزیز...! فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد...       روث

خدای عزیز...! من همیشه در فکر تو بودم حتی وقتی که دعا نمی کنم....          الیوت

خدای عزیز...! از همه ی کسانی که برای تو کار می کنند من نوح رو بیشتر دوست دارم....      راب

خدای عزیز...! برادرم یه چیزایی در مورد به دنیا آمدن بچه ها گفت. اما اون ها درست به نظر نمی رسند. مگه نه...؟          مارشا                  

خدای عزیز...! من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم....      باعشق/ کریس

خدای عزیز...! ما خواندیم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس های دینی یکشنبه ها به ما گفتند تو این کارو کردی. بنابراین شرط می بندم اون فکر تورو دزدیده.....       با احترام دونا

خدای عزیز...! آدم ها به نوح خندیدند " تو احمقی چون روی زمین حشک کشتی می سازی" اما اون زرنگ بود. چون تورو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو می کردم...             ادی

خدای عزیز...! لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می کنم....     دین

خدای عزیز...! فکر نمی کنم هیچ کس می توانست خدایی بهتر از تو باشد. می خوام اینو بدونی که این حرفو به خاطر اینکه الان خدایی نمی زنم....        چارلز

خدای عزیز...! هیچ فکر نمی کردم نارنجی و بنفش به هم بیان، تا وقتی که غروب خورشید رو که روز سه شنبه ساخته بودی دیدم. معرکه بود......           جین

 دوستان عزیز ممنون که کامنت میذارین... دلم میخواد بدونم از نظر شما کدوم جالب تره؟

تسویه حساب...

یه چیزی بگم بهم نمی خندی ؟

با تعجب میگه : نه . موضوع چیه؟
مِن مِن کنان میگم : راستش من از مرگ و مردن خیلی میترسم !

کمی مکث میکنه و میگه : دنبال علتش هم گشتی که چرا میترسی؟

میگم : خب علت نمی خواد ... مردن همیشه ترس داشته دیگه !

میگه : موردهای زیادی رو میشه مثال زد که انسانها از مردن نترسیدن و جونشون رو هم برای هدفشون نثار کردند.

میگم : بله قبول دارم و حرفم رو پس می گیرم ... گاهی هدف اونقدر متعالی هست که می ارزه جونت رو هم براش بدی . اما ترس من از چیه ؟

میگه : جوابش خیلی ساده ست . یک عالمه کار عقب مونده داری . کلی کار هست که از دستت بر می اومد و انجام ندادی ! یه عالمه عذرخواهی و جبران مونده که به گردنته ! خلاصه اش کنم ؛ حسابت رو با خودت ، با مردم و با خدا صاف نکردی . و همه ی اینها به این معنیه که آماده سفر نیستی ... و این یعنی هشدار. به نظرت جوابم قانع کننده بود ؟

بدون هیچ حرفی پا میشم و راه میفتم ...

آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار 

که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد. 

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، 

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، 
تا که زیاده به خودت غره نشوی. 

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد. 

همچنین،
برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی. 

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. 

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی،
و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد 
.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد. 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! 

و در پایان، اگر مرد باشی،آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...

ممنونم حسین عزیز
ان شاءالله هرجا هستی سالم و سلامت باشی.... دعای خیرم همیشه و همه جا بدرقه ی راهت هست....آرزومند سلامت و نیکبختیت از درگاه خداوند مهربان هستم....

 

می ترسیم و نمی ترسیم....

از سوسک می ترسیم.... از له کردن شخصیت آدما مثل سوسک نمی ترسیم...!!!

از خوب سرخ نشدن سبزی قورمه می ترسم... از سرخ کردن آدما از خجالت نمی ترسیم...!!!

از عنکبوت می ترسیم... از اینکه تموم زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم...!!!

از گم کردن سکه هامون می ترسیم... از "سکه ی یه پول کردن" دیگران نمی ترسیم...!!!

از شکستن لیوان می ترسیم.... از شکستن دل آدما نمی ترسیم...!!!

از اینکه فراموشمون کنن می ترسیم... از اینکه خدا از یادمون بره نمی ترسیم...!!!

از اینکه دلمون بشکنه می ترسیم... از درب و داغون کردن دل دیگران نمی ترسیم...!!!

از لکه دار شدن لباس های سفید می ترسیم... از کثیف شدن سفیدی روحمون نمی ترسیم...!!!

من.... بی تو.....

ازفکر من بگذر... خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد

این "من"، که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد از این سر سخت باشد


تصمیم دارد با خودش... با کم بسازد 
تصمیم دارد هم بسوزد... هم بسازد


هرچند دشوار است... باید پابگیرم 
تا انتقامم را ازاین دنیا بگیرم


"من" خسته ام... دیوانه ام... آزارکافی ست
راهی ندارم پیش رو... دیوار کافی ست


جز دردها سهمم نبود از با تو بودن
لطفا برو...!!! دست از سرم بردار کافی ست


لج می کند جسمت، بگوید زنده هستی 
وقتی برایم مرده ای... انکار کافی ست


با ساز دنیا، گرچه مجبورم برقصم
حرفی ندارم... چون برایم ـــ دار ـــ کافی ست


"من" خسته ام... دیوانه م... دلگیرم از تو
خود را همین امروز... پس می گیرم از تو



از فکر "من" بگذر... خیالت تخت باشد 
"من" می تواند بی "تـــــــــــــــو" هم خوشبخت باشد

 

................


ادامه نوشته

نقاش تو....

آتشی بودی و هروقت تو را می دیدم

مثل اسپند، دلم جای خودش بند نبود

مثل یک غنچه، که از چیده شدن می ترسید

خیره بودم به تو و، جرات لبخند نبود

هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم

کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هر چند نبود

شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول

بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود

مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت

جای آنها که به دنبال تو بودند نبود

بعد از آن هر که تورا دید رقیبم شد و بعد

اتفاقی که رقم خورد... خوشایند نبود

آه !!! ای تابلوی تازه به سرقت رفته!

کاش نقاش تو این قدر هنرمند نبود


کاظم بهمنی

ما می رویم...

این مثنوی، حدیثِ پریشانی ِ من است

بشنو... که سوگنامه ی ویرانی ِ من است


 امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یُمن ِ آمدنت جان گرفته ام


گفتی: غزل بگو،  غزلم!  شور و حال مرد

بعد از تو حس ِ شعر فنا شد... خیال مرد


گفتم: مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت، به خاکِ سیه می نِشانیَم


گفتی: زمین مجال ِ رسیدن نمی دهد

بر چشم ِ باز، فرصتِ دیدن نمی دهد


وقتی نقاب، محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان، سنگ بودن است


دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق، از این عشق راضی است


این عشق نیست فاجعه ی قرن ِ آهن است

من بودنی، که عاقبتش نیست بودن است


حالا... به حرف های غریبت رسیده ام...

فهمیده ام، که خوبِ تو را بد شنیده ام


حق با تو بود، از غم ِ غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم... که "خسته ام"


بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تـــــــــا رفیق


من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسنـَـدِ پوچی نشانده اند


تا این برادران ِ ریاکار زنده اند ،

این گرگ سیرتان ِ جفاکار زنده اند ،


یعقوب درد می کِشـَـد و، کور می شود

یوسف ، همیشه وصله ی ناجور می شود


اینجا، نقابِ شیر به کفتار می زنند

منصور را، هر آئینه بر دار می زنند


اینجا، کسی برای کسی "کس" نمی شود

حتی عقاب، درخور کرکس نمی شود


جایی که سهم ِ مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود... ماندنمان عاقلانه نیست


ما می رویم... چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم... هر که بماند مخیر است


ما می رویم گرچه ز الطافِ دوستان

بر جای جای  پیکرمان، زخم ِ خنجر است


دل، خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاکِ مسلمان ابوذر است


ما می رویم... مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم، بی شک از این شهر بهتر است


ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ، با سگِ گله برادر است


ما می رویم، ماندن ِ با درد، فاجعه است

در عُرفِ ما نشستن ِ یک مرد، فاجعه است


دیری است رفته اند امیران ِ قافله

ما مانده ایم و، قافله پیران ِ قافله


اینجا، اگرچه بابِ من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد... مجال ِ درنگ نیست


بر دربِ آفتاب، پی ِ باج می رویم

ما هم بدون ِ بال، به معراج می رویم....

 

مجنون ِ لیلا....

یک شبی مجنون نمازش را شکست    

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

 عشق آن شب مستِ مستش کرده بود      

فارغ از جام ِ الستش کرده بود

سجده ای زد بر لبِ درگاه او       

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت: یارب از چه خارم کرده ای     

بر صلیبِ عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای       

وندرین بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی       

دردم از لیلاست... آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دلخونم مکن      

من که مجنونم، تو مجنونم مکن

مرد ِ این بازیچه دیگر نیستم        

این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت: ای دیوانه!!! لیلایت منم         

در رگت، پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی       

من کنارت بودم و نشناختی

عشق ِ لیلا در دلت انداختم       

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا، نشد ...   

گفتم عاقل می شوی، اما نشد

سوختم در حسرتِ یک یا ربت      

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی... ولی      

دیدم امشب با منی... گفتم:" بلی"

مطمئن بودم به من سر می زنی     

بر حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خارت کرده بود،        

درس عشقش بی قرارت کرده بود،

مرد راهش باش تا شاهت کنم       

صد چو لیلا کشته ی راهت کنم

 

حال عجیبی دارم....

 

کشاندت به خواری؟ به رویش میاور!!!   

        خطا کرده؟ آری؟ به رویش نیاور!!!

 

اگر قلب آیینه ات را شکسته   

       تو قدر غباری به رویش میاور!!!

 

اگر شادی هر شبت را گرفته    

      تو غم را که داری، به رویش نیاور!!!

 

تو که بار آخر قسم خورده بودی 

     به رویش نیاری.... به رویش نیاور...

موفقیت

من ، تو ، اینیشتن ،  شکسپیر، ابن سینا، ذکریای رازی ، ادیسون و...

ادامه نوشته

عرفان نظرآهاری

سلام به همه ی دوستای گلم... همراهان همیشگی قلبم....

باور اینکه کسانی رو ندیده باشم و یا صداشونو نشنیده باشم اما برا بودن پیششون بی تاب باشم  سخته... برا من لااقل سخت بود که کسی رو ندیده اینقدر دوست داشته باشم البته این از خاصیت تیرماهیها هست که یه کم عجیبن.....

بگذریم.......

با همه ی مشغله ی کاری و زندگی ( نیس که رییس جمهورم من...) همین که پام رسید به خونه اولین کارم زدن یه دگمه هست....( هرکی پیدا کرد دگمه ی چی رو میگم جایزه داره....)

بعدشم.... من همه ی کامنتارو با دقت میخونم و جواب میدم... اگه جایی بخوام کامنت بذارم حتما مناسب متنی که میخونم نظر میذارم...جالبیش اینه که باز میرم ببینم جواب کامنتی که گذاشتم چی هست... اینجور ادمیم...

اها... قرار شد بگذریم ویریم سر پست جدید..... عاقا من یکی، مخلص همه برو بچ وبلاگی هستم مخصوصا بعضیاشون که واقعا با معرفتن.... ....(چرا همه فک میکنن من پرحرفم....؟)

امروز میخوام یکی از نویسندگان خوب کشورمونو به شما معرفی.... که چه عرض کنم ( ایشون کاملا معرفی شده هستن)... فقط میخوام از مطالب خوبشون اینجا گاهی استفاده کنم.

 

 

ادامه نوشته

بارون...

روزهــاے بـارونـے رو خیلے "دوست دارَمـ"...

مَعلومـ نمـےشہ مُنتظر تـاکـسے هَستے یا آواره خیابـونـہـا...

بُخار توے هَوا مـالِِ سَـرمـاست یا دود سیگـار...

روے گـونہ اَت اَشکـہ یا دونہ هـاے باروטּ...!!!

بیمار بودی مثل من؟

 

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن، آزار دیــدی؟

یــار خــودت را از خــودت، بــیــزار دیــدی؟

 

ادامه نوشته

قالی زندگی ...

زندگی یک قالی بزرگ است.

 هر هزار سال یکبار، فرشته ها  قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند تا گرد و خاک هزار ساله اش بریزد...

.

.

.

کاش گوشه ای که سهم توست، زیباتر از آنچه "بایــــــــــــــد" ببافی...

ادامه نوشته

مازندران- قسمت اول"گویش"

سلام

دوست عزیزی ایراد کاملا به جا و درستی به وبلاگم گرفته... نمیدونم چرا خودم بهش فکر نکرده بودم؟؟؟!!!

اسم وبلاگ "شمال وارش"( باران شمال) هست و من متاسفانه تا حالا هیچ مطلبی از شمال زیبا ننوشتم

.

.

.

در مورد اصطلاحات و کلمات مازندرانی سوالی هست به خودم مراجعه شود....

 

ادامه نوشته

تقویم باستانی فلات ایران

چند وقته دلم میخواد راجع به روزهای باستانی و اعیاد ایرانیان مطلب بنویسم اما چون اطلاعاتم کامل نبود این جراتو نداشتم که دست به قلم بشم ( منظور همون دست به کیبرده... قلم که خیلی وقته از دستمون افتاده)

امروز به بهانه ی جشن مهرگان همه ی اطلاعات اندکم رو گذاشتم رو هم و یه کوچولو در مورد اعیاد و روزهای باستانی می نویسم.

ادامه نوشته

معشوقه ...

وقتی باد پرده های اتاق را به اهتزاز در می آورد

و مرا...،

 

 مرسی بهترینم.....

ادامه نوشته

چوپان...

به عرش رسیدن، دیگری را به فرش کشاند...

وقتی هم با تمام ِ سادگی دلیلش را می پرسم، می گویند:

" از پشتِ کوه آمده..."

 ترجیح می دهم به پشتِ کوه برگردم و...

 تنها دغدغه ام، سالم برگرداندنِ گوسفندان از دستِ گرگها باشد،

 تا اینکه این طرف کوه باشم و گرگ...

وقتی آرزوهایم را دفن کردم به خوشبختی رسیدم....

هــــــــــــــــــی فلانی...!!!

گاهی بی خبری هم سعادتیه..........