..........

فاصله تان را با آدم ها حفظ کنید.....

آدم ها یهو ترمز می کنن....

و....

شما میشوی " مقصر....."

عشق حقیقی...

" موسی مندلسون" پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدی بسار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشتش داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست اشتنی به نام " فرومنتژه" داشت. موسی در کمال نا امیدی، عاشق آن دختر شد ولی فرمنتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده ی او منزجر بود.

زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر از زیبایی ، حقیقتا به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابدا به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد..

موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید: آیا می دانید که عقد انسان ها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد ، گفت: بله... شما چه عقیده ای دارید؟

موسی گفت: من معتقدم که خداوند در لحظه ی تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند گفت: "همسر تو گوژپشت خواهد بود."

درست در همان جا و همان موقع، من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم: " اوه! خداوندا !!! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است.لطفا آن قوز را به من بده و هرچه زیبای است را به او عطا کن."

فرومنتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.....

او، سال های سال، همسر فداکار " موسی مندلسون" بود....

یاریم کن معبود من....

با مداد رنگی هایم
یاد ِ خوب ِ آمدنت را نقاشی كرده ام

و جاده ی سفید ِ رفتنت را خط خطی ....

روز تولدم را سیاه و روز مرگم را... 
واژه هایی كه نقش می بندند 
روی كاغذ 
برایم بی رنگند! 
و نفَس هایی كه حبس می شوند درون حنجره ام ، بی حرفِ " آه "... 
" دوســـــــــــــــــــــت دارم بمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم " 
تا دیگر 
پذیرای غم و اندوه نباشم 
شوره زار قلبم محتاج باران است 
خدایــــــــــــــــــــــــــا بگو باران ببارد ... 
و باز هق هق گریه، این آهنگِ بی كلام 
و 
.....
تكرار، اجازه ی سخن نمی دهد 
ساكت و خاموش پی چیزی می گردم، 
كه سالهـــــــــاست زیر خروارها برگِ رز ِ  سفید، پنهان شده بود ... 
تا حال از خود پرسیده ای ؟ 
سرنوشتم را تا كدامین معبد بی نام خواهی برد ؟! 

گناهم چیست ؟ 
كه این گونه در این زندان اســـیرم 
بـــــــــــــــــار ِ غـــــــــــــم ، سنگین 
و طاقت فرساست 
یاریم كن 
یاریم كن...

مرسی بهترینم.....

سکوت....

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند،


رویاهایش را آسمان ِ پرستاره نادیده می گیرد،


و هر دانه ی برفی، به اشکی نریخته می ماند.


سکوت سرشار از سخنان ناگفته است


از حرکات ناکرده


اعتراف به عشق های نهان و


شگفتی های بر زبان نیامده


در این "سکوت" حقیقت ما نهفته است


حقیقت من و تو ......

شادروان احمد شاملو

تنهــــــــــــــــــــــــایی...

تنهاییم را با تو قسمت می کنم،سهمِ کمی نیست

گسترده تر از عالم  ِتنهایی من،عالمی نیست


غم، آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلهارا

بر سفرهءرنگینِ خود بنشانمت،بنشین،غمی نیست


حوای من!بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت،"آدمی" نیست


آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان ِمردگانم، همدمی نیست


همواره چون من،نه!فقط "یک لحظه" خوبِ ِمن!بیندیش

لبریزی از گفتن..ولی در هیچ سویت،محرمی نیست


من قصدِ نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم،شبنمی نیست


شاید به زخم ِمن که می پوشم ز چشم ِشهرآن را

در دستهای بی نهایت مهربانش،مرحمی نیست


شاید و یا شاید،هزاران ِ شاید دیگر...اگرچه

اینک به گوش ِانتظارم،جز صدای مبهمی نیست

دکلمه: پرویز پرستویی