آدمهایى هستند در زندگیتان؛
نمی گویم خوبند یا بد...
چگالى وجودشان بالاست...
افکار،
حرف زدن،
رفتار،
محبت داشتنشان
و هر جزئى از وجودشان امضادار است...
یادت نمی رود
"هستن هایشان را.."
بس که حضورشان پر رنگ است و بسیار "خواستنى"...
ردپا حک می کنند اینها روى دل و جانت...
بس که بلدند "باشند"...
این آدمها را، باید قدر بدانى...
وگرنه دنیا پر است از آن دیگرهاى
بى امضایى که شیب منحنى حضورشان، همیشه ثابت است. . .
دوست مــــــــــجازی من
چند وقت است برایت مینویسم
و تو میخوانی
و گاهی تو مینویسی و من میخوانم
حواست به من باشد
دوست مــــــــــجازی من
بین ما هیچ نقابی نیست
این روزها درد دلهایمان را
به زبان نمی آوریم
تایپ میکنیم
مانده ایم اگر این دنیای مجازی نبود
روی دیوار احساس چه کسی مینوشتیم
نامت زیباست اما افسوس مجازی هستی
پشت هر یک از لایکها یک مخاطب خاص نشسته است
میخواند/فکر میکند/گاهی هم گریه میکند/یا میخندد
برای چند دقیقه هم که باشد از دنیای واقعی مرخصی میگیری
مینشینی برای دل خودت
گاهی هم شب و روز میچرخی در این دنیای رمز دار
ولی میدانم
قد تمام لبخندهایت تنها هستی
اگر همدمی بود که مجازی نمیشدی
دوست مــــــــــجازی من
گاهی آنقدر احساس نزدیکی میکنیم که دستمان به مانیتور میخورد
بیخود میشویم بین یک دنیا دروغ و اعتقاد
فراموش میکنیم خودمان را
دور میزنیم منطق و باورهایمان را
میخندیم/گاهی هم دروغ میگوییم
آنقدر که با تـــــــــــو راحت هستم با خودم نیستم
نمیدانم....
شاید این معجزه ی مـــــجازی بودنت باشد
دوست مجازی من
بودنت را قدر میدانم و دوستت دارم !
بزرگ شديم... و فهميديم كه دارو آبميوه نبود ..
بزرگ شديم... و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت آنطور كه مادر گفته بود..
بزرگ شديم... و فهميديم چيزهايي ترسناك تر از تاريكي هم هست...
بزرگ شديم... به اندازه اي كه فهميديم پشت هرخنده مادر، هزار گريه بود .. و پشت هر قدرت پدر يك بيماري نهفته...
بزرگ شديم... و يافتيم كه مشكلاتمون ديگر در حد يك شكلات، يك لباس يا كيف حل نيست...
و اين كه ديگر دستهايمان را براي عبور از جاده نخواهند گرفت، و يا حتي براي عبور از پيج و خم هاي زندگي ...
بزرگ شديم... و فهميديم كه اين تنها ما نبوديم كه بزرگ شديم، بلكه والدين ما هم همراه با ما بزرگ شده اند، و چيزي نمانده كه بروند و يا هم اكنون رفته اند...
خيلي بزرگ شديم ... وقتي فهميديم سخت گيري مادرعشقش بود،
غضبش عشق بود و تنبيه اش عشق، خيلي بزرگ شديم،وقتي فهميديم پشت لبخند پدر خميدگي قامت اوست،
عجيب دنيايي ست، و عجيب تر از دنيا چيست و چه كوتاه ست عمر
معذرت ميخواهم فيثاغورس. پدر سخت ترين معادلات ست!
معذرت ميخواهم نيوتن، راز جاذبه، مادر است!
معذرت ميخواهم أديسون، اولين چراغهاي زندگي ما، پدر مادرهستند!
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار
کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...
قاعدتاً این آزمون نمیتواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که میتوانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقهتان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم.
يه خانوم خوشگل كنار بزرگراه سوار ميكني .
ناگهان اون احساس مريضي ميكنه وغش ميكنه وشمااونوبه بيمارستان ميرسوني. استرس زيادي داری.اما نهايتاتوي بيمارستان به شماميگن كه حالش خوبه وشمادارين پدرميشين.شما ميگين كه من كه پدربچه نيستم امادخترميگه چرا هستي شما استرس رو بيشترحس ميكني بعدشما تقاضاي تست ميكني وثابت ميشه كه شما پدر بچه نيستي دكتربه شما ميگه اصلانگران نباشيدچون اصولاشما اززمان تولد نابارور بوديدشمااكنون كاملا و بيشترازهميشه استرس داري اما خلاص شدي.اماتوي راه خونه، داري به سه تا بچه هاي خودت فكر ميكني!!حالا به اين ميگن استرس...
برادران يوسف وقتي ميخواستند يوسف را به چاه بيفکنند
يوسف لـبـخـنـدي زد!
يهودا پرسيد: چرا خنديدي؟
اين جا که جاي خنده نيست!
يوسف گفت: روزي در اين فکر بودم که چگونه کسي ميتواند
به من اظهار دشمني کند
با وجود اين که برادران نيرومندي چون شما دارم!
اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد
تا بدانم که غير از خــــدا تکيه گاهي نيست!
و اين چاه نشيني امروز من تاوان تکيه دادن به خلق خداست
موسی مندلسون ، پدر بزرگ آهنگساز شهیر
آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدی کوتاه و قوزی بد بر پشتش داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی عاشق آن دختر شد ولی فرومتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود. زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.
دختر حقیقتا از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابدا به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمانها بسته می شود؟
دختر در حالیکه هنوز به کف زمین نگاه میکرد گفت:
- بله ، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر میکند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:
" همسر تو گوژپشت خواهد بود."
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
" اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است، لطفا آن قوز را به من بده و هرچه زیبایی ست به او عطا کن."
فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین فاجعه ای بر خود لرزید.... او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
اینجا برای از تو نوشتن ، هوا کم است